خراشها عشق
>>> تاریخ انشتار پست :یکشنبه 30 بهمن 1390
خراشهای عشق...!
در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادر به کودکش نگاه میکرد و از شادی کودکش لذت می برد.
در همان لحظه مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کرد. وحشت زده به سوی دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود...
ادامه در ادامه مطلب



