100 سخن از کوروش
>>> تاریخ انشتار پست :دوشنبه 17 تیر 1392
۱۱ ) به رئیس و سردار خود گستاخ مباش و در خدمت استوار بایست, آچه بر خود نیک ندانی به دیگران نیز نیک نشمار با دوستان به یگانگی برخورد کن
۱۲ ) اگر تو را فرزندی است به مدرسه بفرست و به تحصیل علم بگمار زیرا علم ودانش چشم روشن است
۱۳ ) عصبانی مباش زیرا مرد عصبانی مانند آتش است که در بیشه برافروزد و تر و خشک را با هم بسوزاند
۱۴ ) دشمن کهنه را دوست نو مساز زیرا دشمن کهنه مانند مار سیاه است که بعد از صد سال انتقام را فراموش نکند
۱۵ ) مغرور و خودپسند مباش زیرا انسان مغرور چون مشک پر باد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نماند
۱۶ ) آنچه را که گذشته است فراموش کن و به آنچه که نرسیده رنج و اندوه مبر
۱۷ ) در مجالس در صدر منشین تا تو را از آنجا بلند نکنند و به جای پایین تری بنشانند
۱۸ ) سخن بموقع بگو زیرا بساتکلم بهتر از خاموشی و بسا خاموشی بهتر از تکلم است
۱۹ ) ای پسر من تو را می گویم بهترین چیزها برای سخاوت تعلیم و تربیت مردم است
۲۰ ) از هر خوراک مخور و زود به زود به مجلس عیش بزرگان مرو که پسندیده نیست
۲۱ ) ای پسر من تو را می گویم بهترین چیزها برای سخاوت تعلیم و تربیت مردم است
۲۲ ) همیشه و همه جا به خدا توکل کن و دوستی با کسی کن که بیشتر به تو سود رساند
۲۳ ) زن و فرزند خود را از تحصیل علم باز مدار تا غم و اندوه به تو نرسد و پشیمان نشوی
۲۴ ) اگر در پی مال و مکنتی اول آب و زمین بخر زیرا اگر ثمر ندهد اصل آن باقی است
۲۵ ) حضور دانشمندان را گرامی دار و از ایشان سئوال کن و جواب بشنو
۲۶ ) با مردی که پدر و مادر از او ناخشنودند همکار مباش تا گناهکار نباشی
۲۷ ) از هر کس که با تو کینه ورزد و خشم گیرد کناره جوی
۲۸ ) با مرد پاک نظر, کارآگاه, هوشیار و نیکخو مشورت کن
۲۹ ) در جنگ اگر مسئولیتی به عهده تست بسیار مواظب باش
۳۰ ) به فرمان یزدان و امشاسپندان گوش کن و رفتار نما
۳۱ ) مرد فقیر و بینوا را تمسخر مکن شاید تو نیز روزی بینوا شوی
۳۲ ) مرد پارسا در آسایش ماند و بدکار همیشه گرفتار اندوه است
۳۳ ) اگر چه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار نزن تا تو را نگزد
۳۴ ) اگر چه شناوری به خوبی دانی ولی زیاد در آب مرو تا غرق نشوی
۳۵ ) با هیچ کس و به هیچ آیین پیمان شکنی نکن که آسیب به تو نرسد
۳۶ ) فرومایه را اعتنا مکن و شخص محترم را در پایه اش پاداش رسان
۳۷ ) مردم دارای همان خویی هستند که از زمان شیر خوارگی خود کسب نموده اند
۳۸ ) سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام برسانی
۳۹ ) دوست کهنه را گرامی دار و در دوستی او استوار بایست
۴۰ ) یزدان را ستایش کن و دل را شاد ساز تا یزدان نیکی تو را بیافزاید
۴۱ ) حکمرانان را نفرین مکن زیرا آنان پاسباتات مردم هستند
۴۲ ) هیچ فرازی بدون نشیب و هیچ نشیبی بدون فراز نیست
۴۳ ) مال کسی را تاراج مکن و به مال خود میامیز
۴۴ ) برای نام خود از کسب و کار احتراز مکن
۴۵ ) هر چه شنوی به عجله و بیهوده مگوی
۴۶ ) هر کس که برای دیگران چاه کند در آن افتد
۴۷ ) تا حدی که می توانی از مال خود داد و دهش نما
۴۸ ) کسی را فریب مده تا دردمند نشوی
۴۹ ) پیشوای نیک را گرامی دار و سخنش بپذیر
۵۰ ) جز از خویشان و دوستان چیزی از کسی وام مگیر
۵۱ ) نه به راست نه به دروغ هرگز سوگند مخور
۵۲ ) چو خواهی عروسی کنی اول مال فراهم کن
۵۳ ) از نیک کرداری خود غره مشو و رجز مخوان
۵۴ ) به رئیسها و پادشاهان خیانت مکن
۵۵ ) از مرد بزرگ و نیک سخن بپرس
۵۶ ) با دزدان معامله مکن و آنها را گرفتار نما
۵۷ ) از دوزخ یاد آور و کسان را به انصاف مجازات کن
۵۸ ) از هر کس و هر چیز مطمئن مباش
۵۹ ) فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
۶۰ ) بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
۶۱ ) سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
۶۲ ) با مردم یگانه باش تا محترم و مشهور شوی
۶۳ ) راستگو باش تا استقامت داشته باشی
۶۴ ) متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
۶۵ ) دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
۶۶ ) معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
۶۷ ) دوستدار دین باش تا زندگی به نیکی گذرانی
۶۸ ) مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
۶۹ ) سخی و جوانمرد باش تا پاک و راست گردی
۷۰ ) با مرد قدر نشناس و ناسپاس معاشرت مکن
۷۱ ) روح خود را با خشم وکین آلوده مساز
۷۲ ) در حفظ دین بکوش زیرا سعادت روحانی از آن برسد
۷۳ ) در هر گفتار و کار تواضع و ادب را فراموش مکن
۷۴ ) هرگز ترشرو و بدخو مباش
۷۵ ) در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان نشمارند
۷۶ ) دختر خود را به شوهر هوشیار و دانا ده
۷۷ ) اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
۷۸ ) خود را به بندگی کسی مسپار
۷۹ ) همیشه روح خود را به یاد دار
۸۰ ) قبل از جواب دادن تفکر کن
۸۱ ) هیچ کس را تمسخر مکن
۸۲ ) با مرد بدکار هم راز مشو
۸۳ ) با مرد خشمگین همراه مشو
۸۴ ) با فرومایه مشورت مکن
۸۵ ) با مست هم خوراک مشو
۸۶ ) مرد بدچشم را به معاونت خود قبول مکن
۸۷ ) مال خود را به مرد حسود نشان نده
۸۸ ) از پادشاهان فرمان ناحق مخواه
۸۹ ) از مرد سخن چین و دروغگو سخن مشنو
۹۰ ) در مجازات مردم کینه مورز
۹۱ ) در معبر عام مجادله نکن
۹۲ ) با مرد بسیار متول هم خوراک مشو
۹۳ ) مرد راستگو را برای پیغام بفرست
۹۴ ) برای جاه و مقام مجادله مکن
۹۵ ) از مدد قوی, متمول و کینه ورز دور باش
۹۶ ) با مرد ادیب دشمن مباش
۹۷ ) با مرد نادان راز مگوی
۹۸ ) به هیچ کس دروغ مگو
۹۹ ) از بی شرم مال مگیر
۱۰۰ ) به نزد بدکار چیزی گرو مگذار.
- منابع:
۱- وصیت نامه کوروش بزرگ
۲- کتاب کوروش بزرگ – نوشتهی پروفسور مری بوریس ، ترجمه شاپور شهبازی
۳- کتاب قرآن کریم توصیف سوره ی کهف آیات ۸۳ تا ۹۰ (جهت اثبات پیامبر بودن کوروش)
زندگی ..............................................................
>>> تاریخ انشتار پست :سه شنبه 28 آذر 1391
پسری که خیلی دوست دختر داشت بالاخره عاشق شد و ازدواج کرد...!!
>>> تاریخ انشتار پست :سه شنبه 21 آذر 1391
اگه کسی رو واقعا دوست داری
>>> تاریخ انشتار پست :سه شنبه 21 آذر 1391
چند نصیحت خیلی دوستانه
>>> تاریخ انشتار پست :سه شنبه 14 آذر 1391

آرشیو کامل کتابهای گابریل گارسیا مارکز(داستان های خارجی برای علاقه مندان)
>>> تاریخ انشتار پست :چهارشنبه 18 مرداد 1391
نام کتاب : آرشیو کامل کتابهای گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : گابریل گارسیا مرکز
حجم کتابها : ۱۱٫۸ مگابایت
دسته » ادبیات » آرشیو نویسندگان
قالب کتابها : PDF و DjVu
پسورد : www.98ia.com
منبع : wWw.98iA.Com

اس ام اس دلتنگی
>>> تاریخ انشتار پست :جمعه 8 اردیبهشت 1391

تو بی من تنگدل، من بی تو دل تنگ / جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ
فلک دوری به یاران می پذیرد / به خورشیدش بماند داغ این ننگ . . .
تو بی من تنگدل، من بی تو دل تنگ / جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ
فلک دوری به یاران می پذیرد / به خورشیدش بماند داغ این ننگ . . .
.
.
.
قاصد که ازو به من خبر هیچ نگفت
گفتم که: تو را یار مگر هیچ نگفت؟
گفتا که: چرا، بگفتم آن گفته بگو
آهی به لب آورد و دگر هیچ نگفت . . .
.
.
.
گر نخل وفا بر ندهد، چشم تری هست / تا ریشه در آب است، امید ثمری هست
آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل / در دامنش آویز که با وی خبری است . . .
.
.
.
از خرابی می گذشتم، منزلم آمد به یاد
دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد . . .
.
.
.
دانستی اگر سوز شبانروز مرا / دامن نزدی آتش جانسوز مرا
از خنده دیروز حکایت چه کنی / بازآی و ببین گریه امروز مرا . . .
.
.
.
گریه کردم اشک بر داغ دلم مرحم نشد / ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد
در گلستان بوی گل بسیار بوییدم ولی / از هزاران گل، گلی همچون وفا پیدا نشد . . .
.
.
.
ناصحا، بیهوده میگویی که دل بردار از او ، من به فرمان دلم، کی دل به فرمان من است ؟
.
.
.
گفتم دل و جان در سر کارت کردم / هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که بکنی یا نکنی؟ / آن من بودم که گرفتارت کردم
(عطار)
.
.
.
سالها شد که رخ زرد مرا دوست ندید / بس که خون جگر از دیده روان است مرا . . .
.
.
.
عشق من با خم ابروی تو امروزی نیست / دیرگاهی ست کزین جام هلالی مستم . . .
(حافظ)
.
.
.
حاصلم درد دل است از دل بی حاصل خویش / به که گویم من دلسوخته درد دل خویش . . .
.
.
.
دلی بستم به آن عهدی که بستی / تو آخر هر دو را با هم شکستی . . .
.
.
.
غم ساخت کار دل، ز نوا می توان شناخت / ظرف شکسته را، ز صدا می توان شناخت . . .
.
.
.
دیدیم ز خوبان جفا پیشه بسی را / مثل تو جفا پیشه ندیدیم کسی را . . .
.
.
.
گرچه کردم ذوقها از آشناییهای او / انتقام از من کشید، آخر جداییهای او . . .
.
.
.
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست / آنچه البته بجایی نرسد، فریاد است . . .
.
.
.
هر که را دیدیم از مجنون و عشقش قصه گفت / کاش می گفتند در این ره، چه بر لیلا گذشت . . .
.
.
.
گفتم چشمم، گفت به راهش می دار
گفتم جگرم، گفت پر آهش می دار
گفتم که دلم، گفت چه داری در دل
گفتم غم تو، گفت نگاهش می دار . . .
.
.
.
از بس که شکسته، باز بستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز بتوبه ای شکستم ساغر
و امروز بساغری شکستم، توبه . . .
.
.
.
خال مشکین، لب نوشین، بر سیمین، خط سبز
آنچه اسباب نکوئیست مهیاست ترا
نازنینا به گل و سنبل و سرو و مه و مهر
ناز کن ناز که دست از همه بالاست تر . . .
.
.
.
یک شب خیال چشم تودیدیم به خواب
ز آن شب دگر، به چشم ندیدیم خواب را . . .
.
.
.
گفتمش: زیباترین لبخند چیست؟
گفت: لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند . . .
دل نوشته خودم
>>> تاریخ انشتار پست :جمعه 8 اردیبهشت 1391

سکوت کن
این روزها
هیچ کس معنای
دلتنگی را نمی فهمد
عشق بهتر است یا دوست داشتن از نگاه دکتر علی شریعتی
>>> تاریخ انشتار پست :سه شنبه 15 فروردین 1391
ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ :
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺷﻮﺭ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﻭ ﻧﻴﺎﺯﺵ ، ﺩﺍﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻴﺮﻭﻱ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺑﺮ ﺑﺴﺘﺮ ﺍﺣﺘﻀﺎﺭ ﺧﻮﻳﺶ ، ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﻪ : ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﻣﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺩﻡ ﺯﻧﻲ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﻨﻲ، ﺑﻴﻨﺪﻳﺸﻲ، ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻲ ، ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻱ ، ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻱ ، ﻫﻤﺴﺮﻱ ،ﻫﻤﮕﺎﻣﻲ، ﻫﻤﺴﺨﻨﻲ، ﻫﻢ ﺭﻭﺣﻲ، ﺧﻮﻳﺸﺎﻭﻧﺪﻱ، ﭼﺸﻤﻪ ﺍﻧﺴﻲ ، ﺳﺎﻳﻪ ﺳﺮﺩﻱ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﻌﻄﺮﻱ ﺑﻴﺎﺑﻲ، ﺑﻴﺴﺖ ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ، ﺑﻲ ﻣﻦ؛ ﺑﻪ ﻧﺸـﺎﻁ ﺁﻳﻲ ، ﺑﻴﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ، ﺑﻲ ﻣﻦ ، ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﻭ ﺩﺭﻳﺎ ﻭ ﻳﻴﻼﻕ ﻭ ﻛﻮﻩ ﻭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﻱ . ﺑﻴﺴﺖ ﭘﺎﻳﻴﺰ ﺭﺍ ﺑـﻪ ﺗﺎﻣﻞ ﻫﺎﻱ ﻋﻤﻴﻖ، ﺑﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻧﻬﺎﻱ ﺭﻳﺸﻪ ﺩﺍﺭ، ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ، ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻥ؛ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷـﺘﻦ؛ ﺑـﻪ ﻋﺸـﻖ ﻭﺭﺯﻳﺪﻥ، ﺑﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺑﻪ ﻣﺰﻣﺰﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﻱ. ﺑﻴﺴﺖ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺩﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻫﺎ ﺑﻨﺸﻴﻨﻲ ﻭ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣـﺪﻥ ﺧـﺎﻣﻮﺵ ﻭ ﺳـﺒﻚ ﺑﺮﻓﻬـﺎ ﺭﺍ ﻭ ﻫﻴـﺎﻫﻮﻱ ﻧـﺎﺯ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻭ ﺷﻼﻕ ﺑﺎﺩﻫﺎ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻋﺮﻳﺎﻥ ﺩﺭﺧﺘﻬﺎ ﺭﺍ ﻭ ﻧﺎﻟـﻪ ﺑﺎﺩﻫـﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻳـﺮ ﺷـﻴﺮﻭﺍﻧﻲ ﻫـﺎ ﺑﺸـﻨﻮﻱ؛ ﺑﺒﻴﻨﻲ؛ ﺷﺒﻬﺎ ﻱ ﺳﻴﺎﻩ ﻭ ﺩﺭﺍﺯ ﻭ ﭘﺮ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﺎ ، ﺩﺭﻫﺎﻱ ﺍﻃﺎﻗﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﻱ ﻭ ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻔﻜﻨـﻲ ﻭ ﻛﻨـﺎﺭ ﺑﺨﺎﺭﻱ ﺩﺍﻍ ﻭ ﻣﻄﺒﻮﻉ ﺑﻨﺸﻴﻨﻲ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﺑﺎﺯﻱ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﻣﺮﻣﻮﺯ ﻭ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﻴﻘﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺸﺎﻁ ﺁﺗﺶ – ﻛﻪ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺗﻮ ﺳﺨﻦ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ- ﺑﺪﻭﺯﻱ ﻭ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﻱ ﺁﻥ ﺑﻨﺸﻴﻨﻲ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻗـﺺ ﺟـﺎﺩﻭﻳﻲ ﺁﻥ ﺑـﺮ ﻧﮕﻴﺮﻱ ﻭ، ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺎﻝ، ﻣﺮﻏﺎﻥ ﻭﺣﺸﻲ ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻓﺮﺳﺘﻲ ﻭ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﻫﻲ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮓ
ﻭ ﻣﻌﻄﺮ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻱ ﻫﻮﺱ ﻧﺎﻙ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳﺖ ﺑﺮﺍﻧﻲ ﺗﺎ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﺑﮕـﺮﺩﻥ ﻭ ﻫـﺮ ﻟﺤﻈـﻪ ﭘﻴﺎﻡ ﻫﺎﻱ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻭ ﺧﺒﺮ ﻫﺎﻱ ﺷﻮﺭ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺍﺭﻣﻐﺎﻥ ﺁﺭﻧﺪ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎﺏ ﻧﺮﻡ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺭﻧﮓ ﻭ ﭘـﺮ ﺷـﻬﺪ ﻭ ﭘـﺮ ﻛﻴﻒ ﻟﺒﺎﺗﻦ ﺭﺍ، ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺭﻗﺎﺹ ﺁﺗﺶ ﺑﺸﻜﺎﻓﺎﻧﺪ ﻭ ﺳﻴﻨﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺎﺭ ﺧﻮﺵ ﺧﻂ ﻭ ﺧﺎﻝ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻫﻢ ﺭﻓﺘـﻪ ﺍﻧﺪ، ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎﻱ ﺧﻮﺵ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺑﻪ ﺟﻨﺒﺶ ﺁﻭﺭﻧﺪ..... ﺍﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ،ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺍﻳـﻦ ﻣﺮﻏـﺎﻥ ﺭﺍ ﺑـﻪ ﺳـﺮﺍﻍ ﻣـﻦ ﺑـﺮ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ﮔﺬﺭ ﻧﺪﻫﻲ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺭﻧﺠﺎﻧﺪ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻣﺮﺍ ﻛﻪ – ﺩﺭ ﻋﻤﻖ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﻣﺮﮔﺒـﺎﺭ ﻭ ﺳـﻨﮕﻴﻦ ﻭ ﺧـﺎﻣﻮﺵ ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻥ ، ﭼﻬﺮﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﺮﺗﻮ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻡ ﻭ ﺭﻗﺺ ﺳﺎﻳﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﻭ ﭘﻴﺸﺎﻧﻲ ﻭ ﺳﻴﻨﻪ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻟﺬﺕ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﺑﺒﻴﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺎﻝ ﻛﻪ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﺑﺨﺎﺭﻳ ﻨﺸﺴﺘﻪ ﺍﻱ ﻭ ، ﮔـﺮﻡ ﺗﺠﺪﻳﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎ ﻭ ، ﺑﺎﺯﻱ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻱ ﻭ ﮔﺎﻩ ﻭ ﮔﺎﻩ؛ ﺁﻣﺪﻥ ﺧـﺎﻃﺮﻩ ﺍﻱ ﺭﺍ ﺁﺭﺯﻭﻳـﻲ ﺳﺨﺖ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺶ ﻗﻠﻘﻠﻜﺖ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻳﻚ ﺳﻮ ﻛﺞ ﻣﻲ ﻛﻨـﻲ ﻭ ﺷـﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑـﻪ ﺳـﻮﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﻧﻌﺸﻪ ﺁﻭﺭ ﻭ ﻏﻠﻴﻆ ﻟﺒﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﻲ ﻣﻘﺎﻭﻣﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﻣﻲ ﮔﺴﺘﺮﻧﺪ ﻭ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻢ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻳﺎ ﺁﺭﺯﻭ ﭼﻴﺴﺖ ﻛﻪ ، ﺩﺭﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ، ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻟﻄﻴﻔﻲ ﻧﺮﻡ ﺑﺮﻫﻢ ﻣﻲ ﻧﻬﻲ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺕ ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺗﺎﻓﺘﻪ ﻣﻲ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺁﺗﺶ ﮔﻞ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﻴﻬﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﺟﺎﺑﺮﻣﻲ ﺧﻴـﺰﻱ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺑﻴﺪﺭﻧﮓ ﻣﻲ ﻧﺸﻴﻨﻲ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﺮﻏﻲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺮﻏﺎﻥ ﻛﻪ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻫـﺎﻱ ﮔﺬﺷـﺘﻪ ﻳـﺎ ﺁﻳﻨـﺪﻩ ﻓﺮﺳـﺘﺎﺩﻩ ﺑـﻮﺩﻱ، ﺍﺭﻣﻐﺎﻧﻲ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻏﺼﻪ ﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮ ﺳﺎﺯ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﻟﻄﻴﻒ -ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺷﻜﻔﺘﻦ ﻳﻚ ﮔﻞ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻳﺎ ﺗﭙﺶ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻲ ﺳﻴﻨﻪ ﻳﻚ ﺑﭽﻪ ﻣﺎﺭ ﻳﺎ ﻣﻮﺝ ﻧﺮﻣﻲ ﺑﺮ ﭼﻬـﺮﻩ ﻣﻌﺼـﻮﻡ ﺁﺏ- ﺁﺭﺍﻣـﺶ ﻟﺒﻬﺎﻳـﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﻣـﻲ ﺁﺷﻮﺑﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ ﺗﻮ ﻏﺮﻕ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﻱ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻱ ﺭﻧﮕﻴﻦ ﻧﻮﺍﺯﺷﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺧﻮﺵ ﻋﻄﺮ ﻗﻠﻘﻠﻜﺖ ﻣﻲ ﺩﻫﺪ؛ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﭘﺪﺭﻱ ﻣﺸﺘﺎﻕ ﻛﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻋﺰﻳﺰﺵ ﺭﺍ ﺑـﺮ ﺗﺨـﺖ ﺩﺍﻣـﺎﺩﻱ ﻳـﺎ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﺪ ﻭ ﻏﺮﻕ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ، ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻦ ﺣﺪﻗﻪ ﻫﺎﻱ ﮔﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻟﻲ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧـﺎﻙ ، ﺩﺭ ﻗﻌﺮ ﻇﻠﻤﺖ ﮔﻮﺭ ، ﺑﺮ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ ﻭ ﺟﻤﺠﻪ ﺍﻡ ، ﺍﺯ ﺷﻮﻕ، ﺑﺮ ﺳﻘﻒ ﻟﺤﺪ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﻟﻢ ﻛﻪ ﭘﻮﺳﻴﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺳـﻴﻨﻪ ﺍﻡ ﻗﻔﺴﻲ ﺧﺎﻟﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺮﻏﺶ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺩﻧﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﻗﻔﺲ ﺍﺳـﺘﺨﻮﺍﻧﻲ ﺳـﻴﻨﻪ ﺍﻡ ، ﺷـﻴﺮﻳﻨﻲ ﻭ ﻧﺸـﺎﻁ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻱ ﺗﻮ، ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑـﺎﺯ ﻣـﻲ ﺷـﻮﻧﺪ ﻭ ﺍﮔـﺮ ﺩﺭ ﺳـﻜﻮﺕ ﺳـﻨﮕﻴﻦ ﻭ ﺳـﻴﺎﻩ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻗﺒﺮﺳـﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷـﻲ، ﺻـﺪﺍﻱ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﻱ ﺍﺳﻜﻠﺘﻲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺑﻲ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺷﻨﻴﺪ. ﺁﺭﻱ ، ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺑﻨﺸﻴﻨﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻣﺮﻏﻲ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﻏﺼﻪ ﺍﻱ ﺁﻏﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﻛﻪ، ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻳﻚ ﻭﺍﻗﻌﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻲ ﻭ ﺷﮕﻔﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﻧﺪ، ﺑﺎﻻ ﺑـﺮﺩﻱ ﻭ ﭼﺸـﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ ﻛـﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺮ ﺁﺗﺶ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﻱ ﺧﻴﺮﻩ ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺮﮒ ﻏﻤﻲ ﺣﺴﺮﺕ ﺁﻟﻮﺩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺴﺖ؛ ﻭ ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﻱ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﻣﺬﺍﺑﻲ ﺭﻗﺺ ﺁﺗﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺗﺎﺭ ﻭ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﺳﺎﺧﺖ ﻭ ﺭﺩ ﭘﺎﻫﺎﻱ ﺍﻧﺪﻭﻫﻲ ﻋﻤﻴﻖ ﺑﺮ ﭘﻴﺸﺎﻧﻴﺖ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﻟﺒﺎﻧﺖ ﭘﮋﻣﺮﺩ ﻭ ﺳﺮﺕ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ شاﻧﻪ ﻫﺎﻳﺖ ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺴﺖ ﻭ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﻳﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺳﺎﻳﻪ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﺣﺴﺮﺗﻲ ﺗﻠﺦ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺕ ﺩﻳﺪﻡ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﻍ ﻏﺼﻪ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺑﺮ ﻏﻤﻜﺪﻩ ﺗﻨﻬﺎﻱ ﻣﻦ ﮔـﺬﺭ ﻛـﺮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻦ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﻭﺳﻴﻌﻲ ﻛﻪ – ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﻧﻴﺎ، ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﻭ ﻫﻤﻮﻃﻦ، ﺗﻨﻬﺎ ﻭ ﺳﺎﻛﺖ ﻭ ﻏﺮﻳـﺐ ﻭ ﺑﻲ ﺁﺷﻨﺎ، ﺷﺒﻬﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻲ ﺭﺍ ﺑﺴﺮ ﻣﻲ ﺁﻭﺭﻡ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﻫﻤﺮﻧﮓ ﺍﺳﺖ- ﺳﺨﺖ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﻣـﻲ ﺷﻮﻡ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺑﺮ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻴﻢ ﭘﻨﺠﻪ ﻣﻴﺰﻧﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﻛﻪ، ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺣﺎﻝ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺣﻠﻘﻮﻣﻲ ﺑـﺮﺍﻱ ﻓﺮﻳـﺎﺩ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺩﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻐﻴﺎﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺯﺑﺎﻧﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﮔﻔﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﭘﺎﻳﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺍﻧﮕﺸﺘﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﻋﺎﺟﺰ ﻋﺎﺟﺰ ﻋﺎﺟﺰ ﺍﺳﺖ ﻭ ، ﺳﺮﺍﺳﺮ، ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ ﺍﺳـﻜﻠﺘﻲ ﺍﺯ ﻋﺠـﺰ ، ﺷـﺪﻩ ﺍﺳـﺖ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻲ ﺍﻱ ﺍﺯ ﻋﺠﺰ؛ ﺳﻴﻨﻪ ﺍﺵ، ﺍﻧﺪﺍﻣﺶ؛ ﺳﺮﺵ، ﻗﻔﺴـﻲ ﺍﺳـﺖ ﻛـﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺟـﺰ ﺑﺎﺩﻫـﺎﻱ ﻭﺣﺸـﻲ ﻭﺣﺸﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺑﺎﺩ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻴﺰ ﻧﻤﻲ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺟﺰ ﺧﺎﻙ ﻭ ﺑﺎﺩ ﻭ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ، ﭼﻴﺰﻱ ﻧﻴﺴﺖ... ﺗﻮ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻲ، ﺗﻮ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﺍﻱ ﭼﺸﻤﻪ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﻭ ﺟﻮﺷﻨﺪﻩ ﺣﻴﺎﺕ ﺍﻱ ﺳﺮﺍﭘﺎ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻭ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻧﺸﺎﻁ ! ﺍﻱ ﻛـﻪ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻲ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻧﻴﺎ، ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎﻳﻲ ﺣﺮﻛﺖ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﻭ ﺧﺸـﻤﮕﻴﻦ ﺑـﻮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓـﺘﻦ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭﺭﺯﻳﺪﻥ ﻭ ﺗﭙﻴﺪﻥ ﻭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﻭ ﻋﺼﻴﺎﻥ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﮔﺮﻳﻪ ﻭ ﺁﺭﺯﻭ ﻭ ﺧـﺎﻃﺮﻩ ﻭ ﺩﻡ ﺯﺩﻥ ﻭ ﻗـﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﻭ ﺩﻭﺭﻱ ﻭ ﮔﺮﻳﺰ ﻭ ﻧﺰﺩﻳﻜﻲ ﻭ ﭘﺮﻫﻴﺰ ﻭ ﺗﺐ ﻭ ﺗﺎﺏ ﻭ ﺑﻴﻢ ﻭ ﺍﻣﻴﺪ... ﻛﻪ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﻫﻤﮕﻲ ﺩﺭ ﻛﻨـﺎﺭﻡ ، ﺩﺭ ﻣﻴـﺎﻥ ﻛﻔﻨﻢ ، ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺪﻓﻮﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ- ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﺨﺶ ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻴﺎﻣﻮﺯﻱ ﻭ ﺑﻬﺸﺘﻲ ﺭﺍ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭ ﻧﺎﺷﺎﻳﺴـﺘﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻫﺎ ﻛﺮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺒﻌﻴﺪ ﮔﺎﻩ ﺯﺷﺖ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ﺍﻓﻜﻨﺪ؛ ﺑـﺮ ﺯﻣـﻴﻦ ﻓـﺮﻭﺩ ﺁﺭﻱ ؛ ﺁﺭﻱ ﺗـﻮ ﺍﻱ ﻣﻤﻠـﻮ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻦ ﻭ ﺣﺲ ﻛﺮﺩﻥ ﻭ ﺗﭙﻴﺪﻥ ﻭ ﺍﻱ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ، ﺍﻱ ﺳﺮﺷﺎﺯ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ! ﺗﻮ ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻲ، ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﻮ- ﻛﻪ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺟﺰ ﻳﻚ ﻗﻔﺲ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻲ ﻳﻲ ﻛﻪ ﭘـﺮ ﺍﺯ ﻫـﻮﺍ ﺍﺳـﺖ ﻧﻴﺴـﺖ ﻭ ﺑـﺮ ﺭﻭﻱ ﺳـﻴﻨﻪ ﭘـﻮﻙ ﻭ ﺧﺎﻟﻴﺶ ﺳﻨﮓ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﻭ ﺑﻴﺮﺣﻢ ﻟﺤﺪ ﺭﺍ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ....- ﺩﺭﺩ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ! ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﻧﻴﺰ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ، ﻛﻪ ﺣﻠﻘﻮﻡ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻋﺼﻴﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﭼﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ؟ ﺑـﺮ ﭘﻴﺸـﺎﻧﻴﺶ ﻣﺸﺖ ﺑﺰﻥ؛ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﻨﺪ، ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﺪ .... ﺑﮕﺮید... ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻚ ﺍﺳﻜﻠﺖ ﺩﺭﺩ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﭼﮕﻮﻧـﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ! ﺗﺎ ﻛﺠﺎ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ! ﻧﻤﻲ ﺩﺍﻧﻲ ﮔﺮﻳﺴﺘﻦ ، ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺣﺪﻗﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺟﺰ ﺩﻭ ﺣﻔﺮﻩ ﻋﻤﻴﻖ ﻭ ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮ ﺧﺎﻙ ﻧﻴﺴﺖ ، ﭼﻪ ﺭﻧﺞ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ! ﭼﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ؟ ﺭﻧﺞ؟ ﺩﺭﺩ؟ ﺳﺨﺖ؟ ﺍﻳﻦ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺍﺳﺖ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻦ ، ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﺮﺩﻥ ﺍﺳﺖ. ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻫﻴﭻ ﻛﻠﻤﻪ ﺍﻱ ﻳﺎﺭﺍﻱ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ، ﻫﻴﭻ ﻛﻠﻤﻪ ﺍﻱ،ﻫﻴﭻ ﺯﺑﺎﻧﻲ ﻛﺎﺭﻱ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺶ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﻴﺴﺖ . ﭼﻪ ﺑﮕﻮﻳﻢ؟ ﺟﺰ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻛﻪ ﻣﺮﺍ ﻣﺮﻧﺠﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻣﺮﻧﺠﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻫﻤـﻮﺍﺭﻩ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺍﻡ ، ﺟﺰ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻧﻤﻲ ﺍﻧﺪﻳﺸﻢ ﻛﻪ ﻧﻜﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺗﺶ ، ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻛﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﺮ ﻧﺸﺎﻁ ﻭ ﺑﺎﺯﻳﮕﺮ ﺁﺗﺶ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﻱ ﻭ ﻣﺮﻏﺎﻥ ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺑﺮ ﮔﺮﺩ ﺳﺮﺕ ﺩﺭ ﭘﺮﻭﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﻳﻜﺎﻳﻚ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﻗﺼﻪ ﺍﻱ ﺳﺎﺯ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧـﺪ ، ﻧﺎﻛﻬﺎﻥ، ﻟﺒﺎﻥ ﺳﻴﺮ ﺁﺏ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﻕ ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﺍﻱ ﺗﻠﺦ ﭘﮋﻣـﺮﺩ . ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺟﺰ ﻗﻠﻘﻠﻚ ﭘﻴﺎﭘﻲ ﺧﺎﻃرﻪ ﻫﺎﻱ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻱ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺍﻧﮕﻴﺰ ﺁﻣﻴﺨﺘﻪ ﺑﺎ ﺷـﺮﻡ ﻭ ﺷـﻮﻕ ﻭ ﻧﻮﺍﺯﺵ ، ﺩﺭ ﺗﻮ ﺣﺎﻟﺘﻲ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﻣﺮﺍ ﺩﺭﺍﻳﻨﺠﺎ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺟﺎﻭﻳﺪ ﻭ ﺳﺎﻛﺘﻢ ، ﺁﺭﺍﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭ ؟ ﺗﻮ ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎﻝ
ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻲ ﻣﻦ ، ﺑﺎﻳﺪ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛـﺮﺩﻥ؛ ﺑﺎﺷـﻲ ﻭ ﺯﻧـﺪﮔﻲ ﻛﻨـﻲ، ﺑﺎﺷﻲ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻲ... ﺑﺎﺷﻲ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻲ.... ﺁﺭﻱ، ﺑﺎﺷﻲ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻲ.... ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺗـﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﻦ ﻫﺮﮔﺰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺳﻄﺢ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮﻳﻦ ﻗﻠﻪ ﻋﺸﻖ ﻫﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ.
بر گرفته از هبوط در کویر
درس شاگرد به استاد
>>> تاریخ انشتار پست :شنبه 12 فروردین 1391
سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
عشق چیست از نظر استاد خردمند
>>> تاریخ انشتار پست :شنبه 12 فروردین 1391
عشق چیست؟
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد پاسخ داد: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید؟ پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور و به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید؛ آیا به راستی این بلندترین درخت است؟
شاگرد پاسخ داد: اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم ترسیدم بلندتر از آن پیدا نکنم و دست خالی برگردم.
استاد پاسخ داد: ازدواج یعنی همین
عشق از نگاه معلم ها درس های مختلف
>>> تاریخ انشتار پست :شنبه 12 فروردین 1391
عشق چیست؟
از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد
از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان
استlove از معلم زبان پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:همپای
از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:محبت الهیات است
از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد
از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عددی است که هرگز تنها نیست
از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود میکشد
از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد
از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها توپی است که هرگز اوت نمی شود
از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد
از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت:عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد میشود
از معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟؟گفت عشق تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد
چرا عکس نماد عاشقی قلب تیر خورده است ؟
>>> تاریخ انشتار پست :چهارشنبه 9 فروردین 1391
نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند.
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!
خدایان از هر دری سخنی میگفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرفهای خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.
هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا میخواهد برود جنون دستش را میگیرد و راهنماییاش میکند.
به همین دلیل است که میگویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون میشود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که میبینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.
بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانههای روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس مینامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.
عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر میکند.
Copyright © 2017 -تمامی حقوق وبلاک محفوظ میباشد





