صیغه ۶ ماهه -طنز

>>> تاریخ انشتار پست :پنجشنبه 5 دی 1392

ایران با «۱+۵» به توافق هسته ای شش ماهه رسید. مردم می پرسند چرا شش ماهه؟

از ما می پرسند این توافق شش ماهه دیگر چه صیغه ای است. خب صیغه شش ماهه است دیگر. خیلی ساده است. شما بخواهی ازدواج هم بکنی و از خانواده غریبه زن بگیری، نامزد می کنی شش ماه، ببینی مزه می دهد یا نه. اگر مزه داد، محکمش می کنی و می زنید تو کار ازدواج.

دیالوگ در منزل

ایران: عزیزم، «۱+۵» قشنگم، ما مگر توافق هسته ای نکردیم؟

«۱+۵»: چرا هانی.

ایران: پس چرا توی این شش ماه هرچی خریدی آوردی توی خانه هسته نداشت؟ زیتون بی هسته. آلبالو بی هسته. خرما بی هسته. هندوانه بی هسته. بادمجان بی هسته. زردآلو بی هسته.

«۱+۵»: عزیزم، هانی، خب بد است که خواستم تو خسته نشوی؟ هسته اش را دادم یکی دیگر دربیاورد.

ایران: نه. ما توافق هسته ای کردیم. من هسته می خواهم.

 

دیالوگ عاشقانه

- با من مناسبات برقرار می کنی عشقم؟

- فقط توافق هسته ای، شش ماه، با غنی سازی پنج درصد.

- برو بابا. اینقدر ناز کنی می روم از ونزوئلا زن می گیرم ها.

 

دیالوگ کاملا خصوصی ایران و «۱+۵»

- چطوری می خواهی رابطه مان را به هم بزنی؟ ما شش ماه با هم رابطه داشتیم.

- من فقط عاشق اینم، حرف قلبتو بدونم/ الکی بگم جداشیم، تو بگی که نمی تونم.

- چرا هی می گویی از من بدت می آید و نمی خواهی با من رابطه داشته باشی؟ چرا با من راحت نمی آمدی سر میز مذاکره؟

- من فقط عاشق اینم، بگی از همه بیزاری / دو سه روز پیدام نشه، باز ببینم چه حالی داری.

- با این کارهات داری من رو جان به لب می کنی.

- من فقط عاشق اینم، عمری از خدا بگیرم / اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم.

- خب چرا اینقدر مذاکره را طول دادی؟ خسته شدم.

- من فقط عاشق اینم، روزایی که با تو تنهام / کارو بار زندگیم رو بذارم برای فردا.

- از حرف های نتانیاهو ناراحت بشوی، چیکار می کنی عزیزم؟

- من فقط عاشق اینم، وقتی از همه کلافم / بشینم یه گوشه دنج، موهای تورو ببافم.

ترول های جدید و خنده دار

>>> تاریخ انشتار پست :پنجشنبه 21 آذر 1392

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

فک و فامیله ما داریم

>>> تاریخ انشتار پست :پنجشنبه 21 آذر 1392

داشتم تلویزیون می دیدم یهو داداشم داد زد کمک کمک …

پریدم تو آشپزخونه دیدم از ماکروویو آتیش میزنه بیرون

نگو این شاهکاره خلقت داشته تو ماکروویو جورابشو خشک میکرده؟

فک و فامیله داریم؟

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

مادر بزرگ مادرم 120 سالشه

دیدمش لبــاس ورزشی پوشیده داره نرمــش می کنه بهش می گم

ننجون شما هم ورزش می کنی؟

گفت : چرا که نه….

گفتم فیس بوک هم میرید؟

گفــت پ ن پ از فیس بوک بر می گردم

فکـــر کردی دوست دخــــتری که الان تـــو فیس بوک داری کیه ؟

2 دستی زدم تو سر خودم

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

مامانم اومده میگه سرویس بهداشتی رو الان جرم گیری کردم و برقش انداختم

ببینم یه نفر رفته دسشویی قلم پاشو می شکنم

فک و فامیله داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

نوه عموم ۱سالشه دو هفته پیش برای اولین بار ۸قدم متوالی بدون اینکه بخوره زمین راه رفته

مامان و باباش احساساتی شدن از خوشحالی چنان جیغ و دادی زدن که طفلکی شوکه شده دیگه سینه خیز هم نمیره

اونوقت من به مامانم میگم من راه رفتم تو چیکار کردی؟

میگه هیچی اولین کاری که کردم در کابینتارو با کش بستم!

تفاوت فک و فامیلارو می بینید؟

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

ﺑﺎﺑﺎﻡ زنگ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺯﺩه ﻣﻴگم ﺑﻠﻪ؟

میگه بیا ﺩم ﺩﺭ!

ﺭﻓﺘﻢ ﺩم ﺩﺭ میگه ﺑﺮﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ سوییچ ﻣﺎشینو وردار ﺑﻴﺎﺭ!

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

بعد عمری یه خبرنگار اونم خانوم داشت باهام مصاحبه میکرد تو محلمون

منم بادی به غبغب انداخته بودم و خیلی شیک داشتم جوابشو میدادم

یهو یکی از اون طرف خیابون داد زد با این مصاحبه نکنید بابا این اسگله !

نیگا کردم دیدم داداشمه !

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

دیشب داداشم تو خواب هذیان می گفت و جیغ می کشید …

رفتم اتاق می بینم بابام بالا سرشه !

میگم خوب بیدارش کن !

میگه بذار کابوسشو ببینه

اینهمه پول دی وی دی میده فیلم ترسناک می گیره

بزار سه بعدیشم ببینه

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

با داداشم رفتیم بوتیک اون جنسی که می خواستم نبود

به فروشنده میگم ببخشید ما یه دور بزنیم برمیگردیم

دادشم برگشته به فروشنده میگه :

دروغ میگه از صب به ده نفر دیگه هم همینو گفته شما منتظر ما نباشین

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

به بچه پسرخالم میگم اسم بابات چیه؟ میگه : گاو!

میگم: عیبه، مگه آدم به باباش میگه گاو؟

میگه خودش همیشه بهم میگه گوساله پس حتما خودش گاوه دیگه!

فک و فامیل منطقی داریم ما؟

قدرت استدلالش منو کشته!

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

جلو تلویزیون نشسته بودم داشتم تلویزیون میدیدم

گوشیمم دستم بود داشتم با صدای بلند “انگری بیرد” بازی میکردم

یهو مامانم برگشت بی مقدمه گفت:

نگاه کن توروخدا 25 سال بچه بزرگ کردیم که یا تو اتاقش بشینه

مانیتورو نگاه کنه لبخند بزنه واسه خودش یا گوشیشو دستش بگیره با گوشیش کفتر بازی کنه!

اعترافهای تکان دهنده طنز

>>> تاریخ انشتار پست :پنجشنبه 21 آذر 1392

چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باقچه و سیگار خاموش موند تو دستم

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم یه با زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد یه ربع یه پسره جواب داد منم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

وقتی بچه بودم رفتم به اطلاعات مجتمع خریده الکی اسم خودمو گفتم پیج کنه بعد با صدای دلنشینش اسمم تو مجتع پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده بود انگار بهم تی تاب داده بودن

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تی وی رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه وبعد میومدم گریه میکردم به مادرم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم کوچیک که بودم تو سالن خونمون وقتی کسی نبود عینهو دیوونه ها شروع می کردم به رقصیدن... بعد یهویی یادم میو مد که خدا داره نگاه می کنه! خجالت می کشیدم می رفتم یه گوشه می نشستم!

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

یک روز واساده بودم منتظر تاکسی هی می گفتم میدون ونک!! بعد 2و3 بار دیدم بهم بد نگاه می کنن!! دو رو برم رو که نگاه کردم و یکم به چیزی که گفتم دقت کردم فهمیدم واسادم میدون ونک می گم ونک

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون میداد،منم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای تو کارتون بودم، میرفتم لباسمو عوض میکردم ،یه لباس خشگلو شیک میپوشیدم، که وقتی تو تو دوربین نگاه میکنن،منو ببینن عاشقم بشن

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم بچه که بودم یه روز تومدرسه یکی از دوستام (خدا بگم چیکارش کنه)،بهم گفت هرکی توخونشون پاسور(ورق) داشته باشه و پاسوربازی کنن،باباشو میگیرن اعدام میکنن! ماهم که ازترس مرده بودیم تا رسیدیم خونه پاسورامونو سربه نیس کردیم و به خیالمون جون بابامونو نجات دادیم. تازه بعداز اونم تایه مدت توکوچه خیابون،خونه فامیلا،دوست،آشنا خلاصه هرجا پاسور میدیدیم سربه نیس میکردیم و جون آدمارو نجات میدادیم...

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم یه بار اتو کشیدن موهام یکساعت طول کشید چون موهام بلند بودن ، بعد از کلی کیف کردن واحساس رضایت، نگاه کردم دیدم اتو موم خاموشه

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم سوم دبیرستان بودم امتحان شیمی داشتم نخونده بودم بعد از امتحان تو شلوغی برگمو گذاشتم تو کیفم هفته ی بعد دبیرمون کلی معذرت خواست گفت برگه ی شمارو گم کردم پیدا میکنم میارم

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم اعتیادم به خوردن سرلاک از بچگیم تا 3سال پیش یعنی 26 سالگیم ادامه داشت . وقتی از سر کاربا کت و شلوار و ریش پرفسوری می رفتم داروخانه برای خرید سرلاک و یارو می پرسید کوچولوتون چند وقتشه احساس حماقت خاصی بهم دست می داد

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص" وقتی داشتم مشقاشو مینوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه میگیمبارون اما کتابیش میشه باران پس صابون هم لابد صابانِ اصلش!!! از این نبوغ خودم خرکیف شدم همه مشقامو نوشتم صابان!!! فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر سوال

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم واسه مصاحبه ی دانشگاه رفته بودم ، یارو گفت اصول دین رو بگو منم شرو کردم به خوندن : اصول دین پنج بود دانستنش گنج بود ...

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم یه بار با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم بریم دم در کلاس یکی از بچه ها اذیتش کنیم،واسه همین یه لقمه جور کردیم رفتیم در کلاسشون،(حالا تصور کنید تو کلاس پر دختر) رفتیم در زدیم گفتیم ببخشید استاد ،آقای فلانی تو این کلاسن؟؟؟استاده گفت بله ایشون ته کلاس هستند، ما هم گفتیم شرمنده مامانشون اومده بود دم دانشگاه گفت این لقمرو بدیم بهش ،غذا نخورده،یعنی میتونم بگم کلاس ترکید

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم سال اول دانشگاه شدیدا به یکی از دخترها علاقه مند شده بودم و روم نمیشد بهش بگم ،همیشه آرزو می کردم بهش ماشین بزنه دم دانشگاه و من ببرمش بیمارستان و نجاتش بدم بلکه عاشقم شه!!

زن

>>> تاریخ انشتار پست :یکشنبه 9 تیر 1392

29

خدایا پس چرا من زن ندارم؟

زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟

دوتا زن دارد این همسایه ما

همان یک دانه را هم من ندارم

آزانس ملکی امشب گفت به من:

مجرد, بهر تو مسکن ندارم

چه خاکی بر سرم باید بریزم؟

من بیچاره آخر زن ندارم

خداوندا تو ستارالعیوبی

وبر این نکته سوءظن ندارم

شدم خسته دگر از حرف مردم

تو میدانی دل از آهن ندارم

تجرد ظاهرا”عیب بزرگی است

من عیب دیگری اصلا”ندارم

خودم میدانم این”اصلا” غلط بود

در اینجا قافیه لیکن ندارم

تو عیبم را بپوش و هدیه ای ده

خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟

اگر او را فرستی دیگر از تو

گلایه قد یک ارزن ندارم

زیبا بود نه !!!

نامه یک متهم

>>> تاریخ انشتار پست :یکشنبه 9 تیر 1392

شاکی پرونده سلام ، درسته من متهمم

حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم

چه ذوقی کردم ، شنیدم گفتی شکایت می کنی

اما دلم گرفت که گفتی ، منو اذیت می کنی

من تو رو اذیت می کنم ؟، منی که می میرم برات

منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات

تو حکم من نوشته بود ، طبق مواد یک و بیست

تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست

معلومه عاقلانه نیست ، عاشق که عاقل نمی شه

ولی با این جواب من که حکمی باطل نمی شه

شاکی محترم ، گلم ، بگو که زندونیم کنن

بگو پیش پای چشات ، یک شبه قربونیم کنن

بگو به افتخار تو ، بیان منو دار بزنن

علت دیوونگیمو ، تو کوچه ها جار بزنن

بگو که از رو قصمون کلی لالایی بسازن

عکسای زیبا رو ولی اینجا و اونجا ، نندازن

آخه حسودی می کنن، بفهمن این راز و همه

فردا تقلب کنن از جنون این متهمه

دوس ندارم زیبای من از هر کسی شاکی باشه

متهم اون نباید تو کره ی خاکی باشه

شاکی من ، قانون می گه : به هر کی رو کنه جنون

چون قانونو نمی شناسه ، دیگه نه تنبیه و نه اون

متهمت ، اما می خواس ، شامل این بندا نشه

به خاطر همین داره ، بارای عقلو می کشه

نشسته تنها ، این گوشه ، بدون حامی و وکیل

کلی خوشش اومده از عشق تو وجرم و دلیل

خوب می دونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو

می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو

درسته که عاشقتم ، اما مگه من دیوونم

خنده رو از تو بگیرم ، که بی چشات نمی تونم

خلاصه که شاکی ماه ، صاحب پرونده ی من

خاطره ی گذشته هام ، مالک اینده ی من

متهمت قصدی نداشت ، عاشقیشو به دل نگیر

فقط اونو قبول بکن ، به چشم مجرمی اسیر

اینجا وکیلی نمی یاد که بگه من جنون دارم

چون اگه آزادم کنن ، باز سرتو درد می یارم

شاکی نازنین من ، مزاحمت شدم ، ببخش

مثل تمام لحظه ها ، بتاب و آروم بدرخش

متهمت قول می ده که دیگه به تو نامه نده

درسته دیوونس ولی موندن رو قول بده

فک نکنی نامه ی من شده مثل دفاعیه

شاکی گل ، نشون ندی این مدرک و به قاضیه

نشون بدی اونم می گه به خاطر درد جنون

متهمت گناه داره ، بگذر از اتهام اون

ولی تو این کار و نکن ، می خوام اسیری بکشم

تابلوی چشمای تو رو ناز و کویری بکشم

فدای چشمات که تو نور ، هزار و صد رنگ می شه

زرد پاییزی می پوشی ، چشات چه خوش رنگ می شه

راحت شدی از دست من با شعر و عشق و التماس

نمی گم اما ، نمی یام ، بیرون از این رخت و لباس

به شاکی مثل گلم ، از منی که متهمم

زیبا جون اشکال نداره ، امضا کنم که مریمم ؟

مریم دیوونه ی تو ، یازده آبان و یه روز

جرم من افتخارمه ، به قاضیم می گم هنوز

یادت باشه لحظه ی صدور حکم ، تو محکمه

دلت نسوزه ، نگذری از تقصیر متهمه

شاکی هیچ کس نشو ، فقط اینو ازت می خوام

فدای شکی گل و جرم جنون و اتهام

الهی دروازه ی بخت ، به روت همیشه وا بشه

دست به خکستر بزنی ، الهی که طلا بشه

متهم هر چی ردیف ، ردیف پنج و دو و سه

نمی ذارم تو عاشقی ، کسی به گردم برسه

ترول های خنده دار

>>> تاریخ انشتار پست :سه شنبه 27 فروردین 1392


ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

 ترول های بامزه و خنده دار (2)

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 

ترول های بامزه و خنده دار (3)

 


طنزنوشته های کوتاه جدید

>>> تاریخ انشتار پست :جمعه 27 بهمن 1391

دقت کردین وقتی میرین دکتر

مریض قبل شما ٣ ساعت تو اتاق دکتره

ولی وقتی نوبت شما که میشه دو ثانیه معاینه میشین و میایینبیرون! ؟

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

بالاخره حکمت ” آی سی یو ” رو در بیمارستان دریافتم !

جمله ای حکیمانه از جناب عزراییل خطاب به بیمار : “I See You”

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

فقط کافیه در ماشینت باز باشه ، عالم و آدم میان بغل دستت که بگن در ماشین بازه …

حالا اگه بی بنزین تو خیابون بمونی ، هیشکی آدم حسابت نمیکنه !

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

“معرفت” یه موقعی لباس رفاقت بود!!! الان “منفعت” جاشو گرفته

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

از یه جایی به بعد دیگه بزرگ نمیشی، پیر میشی

از یه جایی به بعد دیگه خسته نمیشی، میبُری

از یه جایی به بعد هم دیگه تکراری نیستی، زیادی ئی…

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

دنیا رو می بینی ؟ حرف حرف میاره ، پول پول میاره

خواب خواب میاره ولی محبت خیانت میاره !

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

یک ساعته اومدم کلوب و در اتاقمم بستم ک دارم درس میخونم

الان بابام اومده میگه دخترم داری چیکا میکنی؟

گفتم دارم درس میخونم میگه بیا کتابتم ببر که بهتر متوجه شی !

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

هیچی ترسناک تر از این نیس بیای خونه ببینی یکی اتاقتو تمیز کرده

حالا ۲ ساعت باید بشینم فکر کنم ببینم چی قایم کرده بودم و آیا کشف شده یا نه !

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

رو دسته صندلی نوشته بود وقتی زلزله اومد پشت صندلیو نگا کن

پشتشو نگا کردیم نوشته بود الان نه خره وقتی زلزه اومد !

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

اومدم یه آدم خیلی خوشتیپ رو بغل کنم

خوردم به آینه!

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

هر وقت دره این یخچال لامصــب رو باز میکنیم خالیه ها،

حالا اگه بخوایم یه قابلمه کوچیک

تو یخچال جا بدیم

باس یه ساعت پازل حل کنیم با محتویات ، تا بتونیم جاش بدیم ..!

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

بالاخره فهمیدم چرا اینقد تو عروسیا بهت اصرار میکنن بری برقصی!

چون خودشون جا ندارن بشینن، بر که میگردی هم جا نداری هم میوه

تازه شیرینیاتم خوردن !

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

ﻏﻀﻨﻔﺮ ﺗﻮ اتوبوس ﺗﺎ ﻧﺸﺴﺖ ﯾﻪ ﭼﮏ ﺯﺩ

ﺗﻮ ﮔﻮﺵ ﺑﻐﻞ ﺩﺳﺘﯿﺶ!!!

ﯾﺎﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﻮﻧﻪ ﭼﺘﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﯿﺰﻧﯽ ؟؟؟

ﻏﻀﻨﻔﺮ:ﺭﺍﻩ ﻃﻮﻻﻧﯿﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻬﻮ ﺯﺭ ﺯﺭ

ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﮑﻨﯽ

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

دختر ﻧﻮﺷﺘﻪ :

” ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﯿﺶ ﻧﺒﻮﺩﯼ،ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ “!

ﯾﻪ پسره ﺯﯾﺮﺵ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺟﺮﺍﺡ ﭘﻼﺳﺘﯿﮑﺖ ﺍﯾﻨﻮ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺖ؟ !!

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

آهای اونایی که خیلی خودتونو میگیرید

چاه توالت ما هم خیلی وقتا میگیره

گفتم که در جریان باشید

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

آیا میدانید کوتاه ترین جنگ در سال ۱۸۹۶ بین زانزیبار و انگلستان که ۳۸ دقیقه طول کشید؟؟؟!!!

فک کنم رفتن لب مرز به هم فحش دادن برگشتن

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

بیست سوالی ….؟

_ تو جیب جا میشه ؟

بله

_از جیب راحت در میاد ؟

بله

_glx ؟

افرین درسته !

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

پیرزن دید عزراییل داره میادازترس رفت تومهدکودک نشست پیش بچه ها

و شروع کرد به پفک خوردن!

عزراییل نشست پیشش گفت چکارمیکنی؟

پیرزن با صدای بچگانه گفت:قاقامیخورم!

عزراییل گفت پس بخورکه میخوایم بریم ددر!!؟

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

اون نونواهایی که نونو میچسبونن به تنور همه رپرن ، شما حرکاتو دقت کن !

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

دختره فرم دانشگاه پر کرده:

نام:پریسا ….

نام خانوادگی:جلالی ….

فرزند: سوم!!

این چطوری کنکور قبول شده واسم سواله

¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯–¯

اگه بدونید چنگیزخان با سوزوندن کتابای علمی

چقد از بار درسهایی که قرار بوده بخونیم کم کرده

هر شب جمعه واسش فاتحه میخونید !!!

فرهنگ لغت ایرانی

>>> تاریخ انشتار پست :سه شنبه 28 آذر 1391


رئیس : 
فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید 
و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است …! 
− 
بزرگراه : 
نوعی پیست رالی به همراه یادگیری به روز ترین فحش‌های روز دنیا! 
− 
شب امتحان : 
شب التماس به درگاه خداوند ! 
شب توبه ! 
البته مجموعه برگه های کمک آموزشی (تقلب) هم بد نیست 
− 
تحقیق : 
Copy & Pasteکردن مقالات اینترنتی ! 
بیرون هم که پروژه میفروشن … ۲۰ تا ۳۰ هزار تومن هلو !

گارانتی : 
یک اسم صرفا زیبا و خوش تلفظ که تنها کابرد آن در هنگام خرید است ! 
وقتی هم میبری میگن : تعویض که نداریم روی اون جای انگشت دست خورده هست ! 
بعد از ۳۸۹۲۶۴۹۸۲۶۴۳۲ بار التماس میگن اوکی تعمیرش میکنیم ! 
این قطعه رو ۸۹۳۶۲۴۹۳۸۲۶۴۹۳۲۸۶۴ روز دیگه میتونید تحویل بگیرید ! 
− 
بیمه‌ عمر : 
قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته 
تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود ! 
− 
قبولی در دانشگاه 
نتیجه‌ای است در کمال عدالت و انصاف که هیچ ربطی به رتبه‌ کسب شده توسط شما و تلاشتان ندارد ! 
− 
سریال : 
فیلمی‌ است چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد …! 
− 
تلفن همراه : 
وسیله‌ای ۴ ‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن ، عکس و فیلم گرفتن! 
− 
گرانی : 
واژه ای است زاده‌ توهم غربیان که در ایران تاکنون مشاهده نشده است !!! 
− 
مترو : 
سونای بخار عمومی و متحرک با بوی زیبای عرق نعناع عرق گلاب ! 
عرق جوراب ، عرق گربه مرده ، عرق ماهی سفید ، عرق بوی دهن وزغ و …!!! 
سر بر میگردونی میبینی یکی هم شبیه گودزیلا تو دهنت وایساده 
و بر و بر داره نگات میکنه !!! بوی وزغ همچنان ادامه دارد …

عذرخواهی : 
از مد افتاده است و بجای استفاده از کلمات معذرت میخوام ، ببخشید ، متاسفم 
از کلمه های :حالا بی خیال شو ، خیلی خب بابا ، 
ای بابا خب بابا ، خودتو لوس نکن ! و … استفاده می‌شود! 
− 
خودپرداز : 
دستگاهی‌ است که همیشه‌ خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد 
و اگر صفی در کار نباشد ۹۷/۴۵ درصد اوقات خراب است ! 
اونجاهایی هم که ظاهرا سالمه و خلوت میری کارتت رو میذاری 
یهو میبینی کارتت رو قورت داد ! 
− 
شناسنامه یا کارت ملی : 
دفترچه و کارتی که هرکدام از آنها بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتشان لازم هستند ! 
اگر کارت ملی بدی شناسنامه میخوان 
شناسنامه بدی کارت ملی میخوان 
جدیدا هر دو رو با هم بدی گواهینامه میخوان 
گواهینامه بدی میگن پس کارت ملی کو؟ 
کارت ملی و گواهینامه باهم بدی میگن شناسنامه کو؟ 
هر سه تا رو باهم بدی میگن کارت پایان خدمت کو … !!!؟ 
− 
ایرانسل : 
خط تلفنی است جهت ایجاد مزاحمت و سر به سر دوست و آشنا گذاشتن ! 
برای کلاه برداران بسیار کاربرد دارد ! 

برای زید داران نیز بسیار بسیار کاربرد دارد !        

رستم و سهراب ِ این دوران :دی

>>> تاریخ انشتار پست :پنجشنبه 23 آذر 1391


گیر دادن رستم ، سهراب را

چنین گفت رســتم به سهـــراب یل
که من آبـــرو دارم انــــــدر محـــل


مکن تیز و نازک ، دو ابـروی خود

دگر سیخ سیـخی مکن؛ مـوی خود



شدی در شب امتــــــحان گرمِ چت
بروگــمشو ای خــاک بر آن سـرت



اس ام اس فرستادنت بس نبــــــــود
که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود



رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب

که مامش ترا می نمــــاید کبــــــاب



اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم

دریغـــا پسر، دستِ دشــمن دهیـــم



چوشوهر دراین مملکت کیمــیاست
زتورانیان زن گرفتـــــن خطـــاست



خودت را مکن ضــــایع از بهــراو
به دَرست بـــپرداز و دانش بجـــــو



دراین هشت ترم،ای یلِ با کـلاس
فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس



توکزدرس ودانش، گریزان بـُدی
چرا رشــته ات را پزشـکی زدی




طنز

>>> تاریخ انشتار پست :پنجشنبه 30 شهریور 1391

73569682514587582536 روسری را جلو بکش خواهر/طنز

شعر طنز روسری را جلو بکش خواهر!

 

به به ای خانم قشنگ و ملوس

که قدم می‌زنی به مثل عروس

********************

ای که در پیش آینه با تاپ

کرده‌ای یک دو ساعتی میک آپ

********************

روی اجزای صورتت یک یک

ریمل وسایه و رژ و پن‌کک

********************

شده‌ای – چشم خواهری! – خوشگل

می‌بری از بزرگ و کوچک دل

******************** 

می شود بند عفت از این ناز

چون کمربند سبز تهران، باز!

******************** 

نگو اصلا که: “ذاتا این مدلم”

خودم این‌کاره‌ام عزیز دلم

******************** 

من که این قدر خویشتن دارم

باز، دیوانه می‌شوم دارم!

******************** 

که اگر موجبات ننگی تو

پس چرا این قدر قشنگی تو؟!

******************** 

خواهرم توی این بریز و بپاش

تا حدودی به فکر ما هم باش

******************** 

پیش خود فکر کن که مرد غریب

گر ببیند تو را به این ترتیب

******************** 

از لبش آب راه می‌افتد

طفلکی در گناه می‌افتد

******************** 

من خودم بی خیال دنیاشم

نه که منظور من خودم باشم

******************** 

مشکل از سوی جوجه کفترهاست

غصه‌ام معضل جوانترهاست

******************** 

که به یک جلوه ی زن از مریخ

خل و دیوانه می‌شوند از بیخ

******************** 

رشته را می‌کنند هی پنبه

بس که ناواردند و بی جنبه

******************** 

ما که داریم خانه‌ای در بست

_تازه ویلای دوستان هم هست!_

******************** 

غالبا عصرها همانجایم

هفته‌ای یک دو روز تنهایم

******************** 

الغرض این از این همین دیگر

روسری را جلو بکش خواهر!

سوتی های خفن

>>> تاریخ انشتار پست :چهارشنبه 11 مرداد 1391

خنده بازار

یه خانومی تو فامیلمون هست خدای سوتیه.یه روز تو ماشین بودیم
یه دفعه گفت:
بچه ها نگاه اون ماشین سبزه ….
کدوم ؟کدوم؟…

همون سبز پروفسوریه دیگه
اینقدر خندیدیم که نفسمون بند اومده بود :)

فرستنده: محبوبه منصوری


داستان های ملانصرالدین

>>> تاریخ انشتار پست :دوشنبه 24 بهمن 1390

۲۰ داستان خنده دار از ملا نصرالدین


خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت.
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام.
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!؟

مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

پرواز در آسمانها

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

درخت گردو

روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن
مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت:اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!

قیمت حاکم

روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت : بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!

قبر دراز

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

خانه عزاداران

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست:
دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

بچه ملا

وی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

ملا در جنگ

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

نردبان فروشی ملا

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

لباس نو

روزی  ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!
ملا به خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نواش تعرف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.

ملا و گوسفند

روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

خانه ملا

روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند!

داماد شدن ملا

روزی از ملا پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چون آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!

گم شدن ملا

روزی ملا خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟
ملا گفت به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟

دوست ملا

روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!

ماه بهتر است یا خورشید

روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است.


شوخی

>>> تاریخ انشتار پست :دوشنبه 24 بهمن 1390

حکایت فرموده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود،روزی کلاغی و دارکوبی و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.این سه دوست خیلی اهل شوخی و مزاج بودند.آن ها همه چیز و همه کس را دست می انداختند و به ریش و سبیل همه می خندیدند.در این سفر هنگامی که هواپیما اوج گرفت،با یکدیگر گفتند:((بچه ها بیایید سر به سر خانم مهمان دار بگذاریم و کلافه اش کنیم.))آن گاه از این فکر شیطانی بسیار خندیدند و از شدت خنده بر جای خود لولیدند.پس،اول کلاغ دکمه ای را که بالای سرش بود فشار داد و چراغش روشن شد.این دکمه مخصوص احضار مهمان دار بود.بانویی که مهمان دار بود و زیبا و با ادب بود،آمد و در کمال مهمان نوازی گفت:((بفرمایید جناب آقای کلاغ،کاری داشتید؟))کلاغ خنده ای قارقاری کرد و گفت:((نخیر جانم!قاری نداشتم.یعنی کاری نداشتم.می خواستم ببینم این دکمه سالم است یا نه.حالا که فهمیدم سالم است کلی خوش به حالم شد.مگر نه بچه ها؟))آن گاه هر سه نفرشان بسیار خندیدند و از این شوخی لذت ها بردند.هواپیما می لغزید و سینه ی سفید ابرها را می شکافت وبه پیش می تاخت.اندکی بعد،دارکوب،دکمه ی احضار را جیز کرد.مهمان دار با شتاب آمد و دست بر سینه گفت:((امری بود جناب دارکوب؟))دارکوب قیافه ای شاهانه به خود گرفت و فرمود:((نخیر جانم امری نبود.تا اطلاع بعدی لطفا اندکی سکوت)).سپس آن چنان خنده ای کردندکه هواپیما به لرزه در آمد و شدیداً تکان خورد.تو پنداری درون یک دست انداز یا چاله ی هوایی افتاد.این بار نیز مهمان دار لبخندی آموزشی به ایشان تقدیم کرد و از محضرشان دور شد.سومین دفعه نوبت آقا روباهه بود.روباه انگشت دراز خویش را بر دکمه ی مخصوص گذاشت و از صمیم قلب فشرد.باز همان مهمان دار مهربان از گرد راه رسید و با لبخندی که درونش اندکی خشم نهفته بود،گفت:((جناب آقای روباه کاری بود؟))روباه خنده ای زیر زیرکی کرد و گفت:((نخیر جانم!سرِ کاری    بود.البته ببخشید که این شوخی کمی تکراری بود.))این بار مهمان دار از کوره در رفت و با خشم گفت:((جدی؟حالا من هم آن چنان بلایی بر سرت بیاورم که از هر چه شوخی جدید و تکراری است پشیمان بشوی.))روباه خندید و دست بر کمر گذاشت و گفت:(( عجب مزاج بامزه ای!مثلا چه کارم می کنی؟!))مهماندار گردن دراز روباه را بگرفت و از صندلی جدایش کرد و کشان کشان تا جلو در هواپیما برد.روباه ناباورانه گفت:((می دانم که تو هم شوخی ات گرفته،پس رهایم کن تا تشریف ببرم پیش دوستانم.))مهمان دار کلید به قفل در هواپیما انداخت و دستگیره اش را پیچاند و گفت:((حال نیک نظر کن تا ببینی جدی می گویم یا شوخی می کنم))!چشم های روباه لبریز از اشک شد.تو پنداری شیر سماوری را بگشوده باشی.با گریه ای که از او بعید می نمود گفت:((بنده اصلا سر در نمی آورم)).مهمان دار گفت:((از چه چیزی سر در نمی آوری؟))روباه گفت:((کلاغ و دارکوب نیز با شما این شوخی را کردند؛اما چرا شما فقط زورت به من رسیده و می خواهی بنده را وسط زمین و آسمان پیاده کنی؟))مهمان دار لبخندی زهر آگین زد و گفت:((اصل مطلب همین جاست که تو از درک آن گیجی.آنان پرنده هستند و در قانون هواپیمایی ها،احترام پرنده ها بسیار واجب است.))روباه نگاهی به دوستانش کرد که بی خیال او را تماشا می کردند.سپس نالید:((ولی من شوخی.... .))مهمان دار گفت:((تو که پرنده نیستی،بی جا می کنی در آسمان شوخی می کنی.زود از جلو چشمم دور شو!))و در کمال بی رحمی در هواپیما را گشود و او را از هواپیما اخراج کرد.حالا کاری نداریم که روباه روی سقف یک مرغداری سقوط کرد و پس از سقوط خود را تکاند و شکمی از عزا در آورد؛ولی این حکایت قدیمی چند نتیجه دارد که در پندآموزی آن نباید شک کرد:

نتیجه ی اخلاقی:اگر پرواز بلد نیستی مثل بچه ی آدم سوار هواپیما شو و حرف نزن.

نتیجه ی جنگلی:شوخی با مهمان دار هواپیما در آسمان مثل بازی با دم شیر است.

نتیجه ی ضرب المثلی:کبوتر باکبوتر،باز با باز؛کند هم جنس با هم جنس شوخی!

اشعار زیبا4

>>> تاریخ انشتار پست :شنبه 22 بهمن 1390


کاش می توانستم

کاش می توا نستم

با دستانی که محکوم به نوشتنند

تنهاییم ،دلتنگیم

و سکوت سرد فاصله ها را

برایت نقاشی کنم

کاش می دانستی عشق چه رنگی دارد

تا می توانستم از دلتنگی هایم

با همان رنگ برایت بوم بسازم

کاش می توانستی شب هنگام

با بالهای شیشه ای خیالت

تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی

دستانم را بگیری

و تا ته زمان با من سخن گویی

کاش می دانستی هر شب

در تکرار لحظه ها

خسته از سکوتی بی انتها

با ماه ، با ستاره از تو می گویم

کاش می دانستی در نبودن هایت

به جای تو،

برای شب بو ها

قاصدکها

و یاس های دلتنگ حیاط

شعر می خوانم

در انتظارت می مانم

تا یخ های زمان ذوب شود

تا پرستوها به پرواز در آیند

پس فعلاً محکومم

و محکوم یعنی دلباخته دچار

و دچار یعنی عاشق





جوک

>>> تاریخ انشتار پست :چهارشنبه 19 بهمن 1390

جوک خفن

غضنفر نمیتوانند با 110 تماس بگیرند .چون کلید 11 رو روی تلفن پیدا نمیکنند!

***

به غضنفر میگن چرا سی دیت انقدر خش داره میگه:آخه زیر قسمتهای مهمش خط کشیدم !

***

به خروسه میگن : چرا معتاد شدی؟ میگه اگه زنتو لخت کنن بزارن پشت ویترین معتاد نمی شی !

***

به غضنفر میگن زبون غضنفری(لهجه غضنفر) چه جوریه؟ میگه فارسی بلدی؟ میگه آره. میگه برین توش میشه غضنفری(لهجه غضنفر)

***

جاسم (بنده خدا خسیس) به بچه اش میگه: اگه همه نمره هات بیست بشه می برمت پارک تا بستنی خوردن بچه های دیگرو ببینی

***

غضنفر و دوستش به تاکسی میگن: آقا 3 نفر تا تجریش چقدر میگیری؟ راننده میگه: شما که 2 نفر هستید ! غضنفر میگه: مگه خودت نمیخوای بیای !

***

لره از کنار جن رد میشه…جن میگه بسم الله این دیگه کی بود

***

لره میره دانشگاه به دو دلیل می فهمن لره: 1-سامسونتشو تو زنبیل میذاشته 2- وقتی استاد تخته رو پاک میکرده اونم دفترشو پاک می کرده 

***

غضنفر سر سفره داد میزنه: نون بربری بیارین، نون بربری بیارین! میگن چی شده؟ میگه: آب تو گلوم گیر کرده !

***

به غضنفر میگن تو طرفدار کدوم تیم فوتبال هستی؟ میگه قربون جدش برم آسد میلان!!

***

به غضنفر یه توپه فوتبال نشون میدن میگن این چیه میگه اونقدرها هم که دیگه خر نیستیم معلومه دیگه این زمین شطرنجه !

***

یه غضنفر که پولدار بوده بچشو میبره مهدکودک لندن خارجى یادش بدن سال بعد میره سراغ بچه اش نرسیده به مهد کودک بچه هاى لندنى داد زدن: ممتقى بوات اومــــــــــــد !

***

روز غضنفر داشته کباب درست میکرده یهو میبینه یه گربه نزدیکش میاد و حسابی دندون تیز کرده به گوشتها!! خلاصه یه فکر حسابی به ذهنش میرسه و برای اینکه گربه رو دور کنه میگه: بلالیه بلال شیر بلالیه

***

غضنفر میره جوراب بخره توش فوت میکنه ببینه سوراخه یا نه!

***

به غضنفر میگن تا حالا گول خوردی؟ میگه آدم که گول نمیخوره! گول آدمو میخوره !

***

غضنفر و دوستش میرن هتل، غضنفر میره توالت فرنگی دومی میاد کتکش میزنه!!! میگن چرا میزنیش؟ میگه من دو روز از این چشمه آب می خورم این اومد دستشویی کرد توش !

***

به غضنفر میگن:‌ آروغ چیه؟ میگه:‌ سلسله بادهای صداداری که راهشون رو در دستگاه گوارشی گم کرده‌اند!

***

یه روز به  غضنفر میگن با ماهیچه جمله بساز میگه: خر در برابره ما هیچه!

***

غضنفر دکتر می شه، به مریضش قرص می ده می گه: یکی قبل از خواب بخور، یکی قبل از بیدار شدن!

***

ه غضنفر میگن شنیدیم آدم شدی! غضنفر میگه: نامردا شایعه کردن!

***

به غضنفر میگن اگه سردت باشه جه کار می کنی؟ میگه نزدیک بخاری می نشینم. میگن اگه خیلی سردت باشه چه کار می کنی؟ میگه به بخاری می چسبم. میگن اگه خیلی خیلی سردت باشه چکار می کنی؟ میگه معلومه دیگه! بخاری رو روشن می کنم!

***

غضنفر از دوستش می پرسه: تو کجا به دنیا اومدی؟ دوستش می گه تو بیمارستان. غضنفر می گه: آخی! مریض بودی؟

***

از غضنفر می پرسن سخت ترین کار چیه؟ میگه نمک تو نمکدون ریختن، چون سوراخ هاش خیلی ریزه!

***

غضنفر با دوستش دعواش می شه. جمعیت می گن: بزن تو فکش!
غضنفر نمی دونسته فک کجاست؟ محکم می زنه تو شکم دوستش!
دوستش شکمشو می گیره می گه: آخ فکم!

***

غضنفر رفت حج. اونجا نه نماز می خوند، نه طواف می کرد… ازش پرسیدن چرا؟ گفت: به ما گفتن همه چیز با کاروانه!

***

غضنفر پول می اندازه توی صندوق صدقات، بعد سوارش می شه!

***

غضنفر میره WC باد صدادار میده! میاد بیرون می بینه چندتا دختر جلوی در ایستادن. برای اینکه ضایع نشه میگه: اه! بی فرهنگا! شیمیایی می زنن آب نمی ریزن صداش بره!!!

***

غضنفر با احساسات زنش بازی می کنه، سه هیچ می بازه!

***

به غضنفر میگن از چه لبی خوشت میاد؟ میگه از لب جوب!

تفاوت شب امتحان در خوابگاه دختران و پسران (طنز)

>>> تاریخ انشتار پست :دوشنبه 17 بهمن 1390


تفاوت شب امتحان درخوابگاه دختران و پسران




خوابـگاه دخــتـران ( شب )

سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان رو زدن تــو بُــرد. منــی که از ۶ مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد ۲۰ سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده ۱۹!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم… گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد)

بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم ۸ دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط ۸ دور… (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم… دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط ۷ – ۸ دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگت پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت ۵/۷ بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)

شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد… نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم ۱۹ بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.

(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)



خوابــگاه پســران (شـب)

سکــانـس دوم: (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه ۱۰ دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. بچه های کلاس مـا که مثـل بچه های شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…

مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه….. .!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.

تاریخچه پیدایش امتحانات (طنز)

>>> تاریخ انشتار پست :دوشنبه 17 بهمن 1390


تاریخ پیدایش امتحانات....(طنز)




به نظرشما پیدایش امتحان در زندگی بشر به کدام دوران بر میگردد؟!!!

اگر میخواهید جواب این سوال را بفهمید ، پیشنهاد می کنم این مطلب را بطور کامل 

بخوانید.

تاریخ پیدایش امتحانات....(طنز)




دوران ماقبل تاریخ

خوشبختانه در زمان انسان‌های اولیه، هیچ امتحانی وجود نداشت و هر کس هر کاری دلش 

می‌خواست، انجام می‌داد و نه خبری از مدرسه بود و نه درس و کتاب و معلم. این دوره را 

می‌توان عصر طلایی دانش‌آموزان نامید و حد‌اکثر کاری که بچه‌‌ها انجام می‌دادند، این بود که 

بپرند جلوی ماموت‌‌ها و برای آن‌ها شیرین‌کاری کنند تا حواس ماموت پرت شود و سایر اعضای 

خانواده بتوانند سر فرصت شکارش کنند. بر‌خلاف ادعاهای مطرح شده، طرح‌های یافت شده 

بر روی دیواره‌های برخی غار‌های قدیمی، هیچ ربطی به امتحان کتبی نداشته و مربوط به 

دفترچه‌ی خاطرات یک نوجوان عصر حجری است که استعداد کاریکاتور کشیدن داشته و حتی 

به قیمت کشیده شدن گوشش توسط بابا و عمو‌ها و دایی‌ها و ماموت‌‌ها، باز هم قلم را کف 

غار نگذاشت!

تاریخ پیدایش امتحانات....(طنز)




دوران نوسنگی:

پس از کاربرد گسترده‌ی سنگ در زندگی بشر و اختراع خط میخی، پای اولین امتحان‌ها هم به 

زندگی انسان باز شد. در مدارس این دوره، امتحان دادن با قلم و چکش روی لوح‌های سنگی 

خودش نصف سال تحصیلی طول می‌کشید و نصف دیگر سال هم زمانی بود که معلم سرش 

به صحیح کردن ورقه‌ها، کندن خط دور غلط‌ها و حک کردن نمره‌ی پای لوح سنگی، گرم 

می‌شد!

در این دوره بود که عده‌ای از معلم‌ها و دانش‌آموزان زرنگ که از شدت کوبیدن قلم و چکش روی 

برگه‌ی امتحانی، مچ درد گرفته بودند، امتحان شفاهی را ابداع کردند که هنوز هم پس از 

هزاران سال، مورد توجه معلمان و دانش‌آموزان قرن 21 است!

تاریخ پیدایش امتحانات....(طنز)




دوران کشف آتش

کشف آتش، بازار امتحان را حسابی داغ کرد و بشر که از این کشف بسیار هیجان زده شده 

بود، از صبح تا شب چیز‌های مختلف را روی آتش می‌گرفت تا ببینند پس از پخته شدن چه 

تغییراتی می‌کند. در این دوره بود که کباب چنجه، گِل پخته برای آجر و کوزه، ماهی دودی، 

تخمه‌ی بو داده و غیره ... در سایه‌ی همین امتحان‌ها اختراع شد. این دوره برای دانش‌آموزانی 

که از زنگ اول چیز‌های مختلف را روی آتش می‌گرفتند و بعد از پخته شدن مزه مزه می‌کردند، 

دوران نقره‌ای نام گرفت.

تاریخ پیدایش امتحانات....(طنز)



دوران اختراع بخار:

کشف نیروی بخار، با بخار شدن امتحان‌های مدارس هم‌زمان شد. شرط معدل برای ورود به 

برخی مدارس و آموزشگاه‌ها و باز شدن پای امتحان بزرگ (کنکور خودمان!) به زندگی بچه‌های 

مردم از خصوصیات این دوره بود! در این دوره، انسان با کمک نیروی بخار توانست؛ موتور محرکه 

و اختراع‌های زیادی به وجود آورد که همه‌ی این‌ها فقط به کشف فرمول‌های تازه‌ی ریاضی و 

فیزیک و حرکت و سکون منجر شد و کار دانش‌آموزان قرن‌های بعد را هر روز مشکل و 

مشکل‌تر کرد!

تاریخ پیدایش امتحانات....(طنز)



عصر الکتریسیته:

مرحوم ادیسون با اختراع برق کمک زیادی به بشریت کرد هر چند که در برخی موارد به ضرر 

دانش‌‌آموزان تمام شد که از جمله‌ی این موارد می‌توان به اختراع چراغ مطالعه برای مطالعه تا 

پاسی از شب و خراب شدن شب‌هایی که تا قبل از ‌آن به خواب و استراحت و شنیدن قصه‌ و 

خوردن آجیل پای کرسی می‌گذشت، اشاره کرد. حا‌لا این‌‌ها یک طرف، مثال زده شدن خود 

ادیسون برای دانش‌‌آموزان که: "یاد بگیر! نصف تو بود، 500 تا اختراع کرده بود و پدر و مادرش 

می‌توانستند پُز بچــه‌ی مخترع‌شان را جلوی در و همسایه بدهند!" در شب‌های امتحان و 

روز‌های گرفتن کارنامه و مشاهده‌ی نمره‌های متوسط و پایین، یک طرف دیگر!

تاریخ پیدایش امتحانات....(طنز)




دوران اینترنت و کامپیوتر:

در عصر کامپیوتر اگر‌چه با ظهور بازی‌های کامپیوتری و سایت‌ها و وبلاگ‌های جالب و آموزنده، 

وزنه‌، کمی به نفع دانش‌آموزان سنگین شد، امّا ارائه‌ی تحقیق‌های اینترنتی و تایپ شده و 

روی CD رایت شده هم به امتحان‌های ‌آخر سال اضافه شد، که خلاصه تا حدودی ضد حال بود! 

امّا در مجموع از این دوران می‌توان به عنوان دوران برنزی دانش‌‌آموزان جهان یاد کرد چون هر چه 

باشد بهانه‌ی خراب شدن‌ هارد و سوختن cpu و مانیتور کامپیوتر برای نرساندن تحقیق‌ها، هنوز 

هم کاربرد دارد!

تاریخ پیدایش امتحانات....(طنز)




دوران نانو‌تکنولوژی:

این عصر هم معایب و مزایای خاص خودش را دارد. از طرفی دانش‌‌آموزان با استفاده از مداد، 

خودکار، پاک‌کن، خط‌کش و ماشین‌حساب و تخته‌ی وایت‌برد و حتی تقلب‌هایی که به کمک 

تکنولووژی نانو تهیه شده، به جنگ امتحان‌‌ها می‌رو‌ند و از طرف دیگر، معلم‌ها و دبیران محترم 

هم موقع طرح سؤال‌های امتحان از نکته‌های بسیار ریز و نانوی کتاب‌ها سؤال در می‌آورند که 

این همه نانو‌بینی حتی از انیشتین هم بر‌نمی‌‌آید!

عشق در کشورهای مختلف

>>> تاریخ انشتار پست :دوشنبه 17 بهمن 1390


 عشق در كشورهای مختلف .... ( طنز )




آمریکا: جیم و فیبی

جیم وقتی شش سالش است عاشق اسپایدرمن شد، وقتی دوازده ساله شد عاشق 

بت من شد. وقتی هجده ساله شد عاشق آنجلینا جولی شد، وقتی 24 ساله شد مدتی 

را با گابریلا دختر مکزیکی همکلاسی دانشگاهش گذراند، اما نتوانست عاشقش بشود، 

چون گابریلا از مسابقات ان بی ای متنفر بود. وقتی سی سالش شد هر روز دنبال پایان 

نامه ی دانشگاهش بود و به همین دلیل با فیبی کتابدار دانشکده دوست شد. بعد از پنج 

سال که با هم زندگی کردند فیبی ترکش کرد، چون از این زندگی خسته شده بود. جیم تازه 

احساس می کرد که عاشق فیبی شده است، شب از دوری فیبی شدیدا افسرده شد و 

مست کرد و به خانه آمد. وقتی وارد خانه شد، دید فیبی بازگشته و جلوی خانه خوابش برده 

است. آنها با هم ازدواج کردند و در حال حاضر چهار فرزند دارند.



فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال

رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب 

وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو 

رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا 

خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار 

کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه 

ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او 

کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا 

نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که 

فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار

پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن 

پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. 

هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل 

تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان

را از دست بدهند.



شوروی سابق: ناتالیا و الکسی

ناتالیا و الکسی به عنوان دو عضو فعال حزب احساس می کردند که از همدیگر متنفرند، آن 

شب، آن دو در مهمانی حزب ودکای فراوانی خوردند و شب را تا صبح در حال مستی با هم 

گذراندند. هر دو به هم اعتراف کردند که از رفیق استالین متنفرند. صبح که از خواب بیدار 

شدند، احساس کردند که عاشق همدیگر هستند. یک هفته بعد با هم ازدواج کردند و

توسط کا گ ب دستگیر شدند و تا پایان عمر همچنان عاشق همدیگر بودند، پایان عمر آنها 

پانزده روز بعد از ازدواج و سیزده روز بعد از دستگیری آنها بود.



انگلیس: استنلی و کامیلا

استنلی وقتی سی و چهار ساله شد عاشق سوزان بیست و پنج ساله شد. آنها سه 

سال با هم دیوانه وار و عاشقانه زندگی می کردند. در روزهای تعطیل با هم خوشگذرانی 

می کردند و از شب تا صبح پیکادلی را زیر پای شان می گذاشتند. بعد از سه سال سوزان 

به استنلی گفت: من دوست دارم بچه دار بشم. استنلی گفت: منم دوست دارم بچه دار 

بشم. سوزان گفت: و دوست دارم از مردی که شوهرم هست بچه دار بشم. استنلی 

گفت: و من هم همین طور. سوزان و استنلی هر کدام وارد اتاق شان شدند و مشخصات 

همسر ایده آل خودشان را یادداشت کردند.بعد به این نتیجه رسیدند که باید از هم جدا شوند

تا با همسر ایده آل شان ازدواج کنند.



جمهوری آذربایجان: رشید و زلیخا

رشید قدش کوتاه بود، سبیل پهنی داشت، چشمانش قهوه ای بود و ابروهای پرپشتی 

داشت، زلیخا قسم خورده بود که با مردی ازدواج کند که قدی بلند داشته باشد و چشمانی

سبز و موهایی بور، زلیخا از سبیل پهن مردان متنفر بود. زلیخا اصلا دوست نداشت با 

اعضای خانواده اش ازدواج کند. رشید تصمیم گرفت برای همیشه به دبی برود و در آنجا 

راننده یک خانواده ترک بشود. رشید به زلیخا که دختر عمویش بود، گفت: من هفته آینده برای 

همیشه به دبی می روم. در یک لحظه زلیخا احساس کرد رشید قدش بلند شده، چشمهایش 

سبز شد، موهایش بور شد و دیگر پسرعمویش نیست. عشق در دلش شعله کشید و همه

جایش را سوزاند. آنان با هم ازدواج کردند و اکنون هفت فرزند به اسامی سالم، جاسم،

عبود، زیدعلی محمد ابراهیم حسن و چند نام دیگر دارند.



ایتالیا: ورساچه و والنتینو

لئوناردو صبح که از خواب بیدار شد و کت و شلوار ماسیمو دوتی خودش را پوشید، 

پیراهن زارا را تنش کرد، کراوات ورساچه زرد را زد، عینک رالف لورن خودش را به چشم زد،

با ادوکلن دولچه گابانا دوش گرفت، موهایش را جلوی آینه نگاهی کرد و بعد از اینکه 

چشمانش را خمار کرد، از خانه بیرون می آمد.

جولیتا صبح که از خواب بیدار شد، دامن جنیفر خودش را با یک تاپ ماسیمو دوتی پوشید، 

یک کفش جورجیو بروتینی به پا کرد و یک عینک والنتینو زد به چشمش. یک ساعتی 

خودش را آرایش کرد و به خیابان رفت.

لئوناردو در خیابان چشمش به عینک والنتینوی جولیتا افتاد و عاشق چشمهایش شد، 

جولیتا هم چشمش به کراوات ورساچه لئوناردو افتاد و دلباخته شخصیت او شد. آن دو، 

ساعتهای زیادی را با هم گذراندند و یک ماه بعد رئیس کارخانه ورساچه با دختر رئیس کارخانه 

والنتینو ازدواج کرد.



ترکیه: اورهان و عایشه

اولین بار اورهان در کافه عایشه را دید که داشت آواز سوزناکی می خواند. احساس کرد

یک دل نه صد دل عاشق عایشه شده است. چنان به عایشه خیره شده بود که وقتی

لیوان در دستش شکست متوجه شکستن لیوان نشد. خون از دستهایش راه افتاده بود 

و تمام کف کافه را گرفته بود، اما صاحب کافه که عاشق عایشه بود، از این موضوع عصبانی 

شد و دستور داد ماموران کافه اورهان را چنان بزنند که دست و پایش بشکند و بعد او را به 

خیابان بردند و چند بار با ماشین از روی او رد شدند، بعد یک کامیون خاک روی او خالی کردند، 

به شکلی که فقط دستش از خاک بیرون بود. فردا صبح عایشه وقتی از سرکار برمی گشت 

دستهای اورهان را دید که از خاک بیرون است، دست هایش را در دست گرفت و در حالی که 

بشدت می گریست یک ساعت و نیم برایش آوازهای سوزناک خواند. بعد اورهان را از زیر

خاک بیرون آورد و باهم ازدواج کردند و به مدت یک ماه به خوبی و خوشی زندگی کردند.



آلمان: رالف و هانا

رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو 

همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی 

ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، 

اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله 

بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در

سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ 

آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. 

وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی 

سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی 

می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه 

بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به 

او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن 

پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، 

با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم 

ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا 

شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در 

را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم 

از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس 

می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند.



هند: نقش اول زن و نقش اول مرد

آن دو همدیگر را دیدند و بقیه چیزها طبق سناریو پیش رفت.



عربستان سعودی: عبدالله و یک زن

عبدالله وقتی که ماشین پدر دختر را دید عاشقش شد. و زن بعد از اینکه فرزند هفتمش را 

به دنیا آورد احساس کرد دیگر از عبدالله متنفر نیست و او را به همه مردانی که آخرین بار 

بیست سال قبل دیده بود، ترجیح می دهد. عبدالله شش ماه بعد، در سن هشتاد سالگی 

در حالی که با سرعت 280 کیلومتر با ماتشین پورشه اش رانندگی می کرد، با یک تپه شنی 

تصادف کرد و کشته شد.



هلند: آنا و آنه ماری

توماس با وجود اینکه احساس زیبایی در مورد آنا داشت، اما هنوز نمی دانست که رابطه دو 

ساله اش با آنا عشق است یا نه، به همین دلیل با دوستش بارتل مشورت کرد. بارتل از 

همسرش آنه ماری خواست تا در یک مراسم شام با توماس و آنا شرکت کنند. مراسم شام 

در رستوران کوچک و زیبایی در آمستردام برگزار شد. وقتی چشمان آنا به آنه ماری افتاد، 

احساسی عجیب آنها را فراگرفت، آنها عاشق همدیگر شدند. و سالها با هم زندگی کردند.



ایران: کامی و پانته آ

کامی وقتی پانته آ را دید تصمیم گرفت با او حال کند، پانته آ هم تصمیم گرفت کامی را 

سرکار بگذارد، کامی و پانته آ به یک پارتی رفتند و در آنجا احساس کردند که از همدیگر 

خوششان می آید. کامی به پانته آ گفت که دیگر حق ندارد به چنین پارتی هایی پا بگذارد،

پانته آ هم به کامی گفت که باید تمام روابطش را با تمام دوستان قبلی اش اعم از دختر و 

پسر به هم بزند. کامی و پانته آ سه روز بعد در یک مراسم عروسی مفصل ازدواج کردند و

سه سال بعد وقتی با همدیگر آشنا شدند، تصمیم گرفتند از همدیگر جدا شوند، اما با هم 

دوست بمانند. آن دو یک هفته بعد از هم جدا شدند و پس از جدایی بود که فهمیدند که 

عاشق همدیگر هستند، کامی با دختری به اسم رویا ازدواج کرد و پانته آ با پسری به اسم 

داریوش ازدواج کرد.