X
x
جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد




عاشـــــقــانه ها
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

من بودم ، تو و یک عالمه حرف

من بودم ، تو و یک عالمه حرف

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !

کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی ، یک آه چقدر وزن دارد


برچسب ها : دفعات بازدید : 14
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 شهریور 1393 و در ساعت : 09:48 - نویسنده : تنهاترین

تنهایی یعنی

تنهایی یعنی : ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است , اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است !


برچسب ها : دفعات بازدید : 8
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 شهریور 1393 و در ساعت : 09:45 - نویسنده : تنهاترین

دلم گرفته

یـــکی از همیـــــــن روزهــــــــــا

بایـــد خدا را صدا بــــــــــزنم

یک میــــــــز دو نفــــــــره

دو صنـــــــــدلــی

یــــــــکی مـــــــن

یـــــــــکی خــــــدا

حــــــرف نمـــــــیزنم

نـــــــگاهم کافیــــــست

میـــــــــدانم

برایـــــــــم اشــــــــک می ریــــــــزد!!


برچسب ها : دفعات بازدید : 4
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 شهریور 1393 و در ساعت : 09:39 - نویسنده : تنهاترین

سال نو مبارک

سال نو مبارک


برچسب ها : دفعات بازدید : 45
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 اسفند 1392 و در ساعت : 09:51 - نویسنده : تنهاترین

100 سخن از کوروش

10) نسبت به پدر و مادر خود فرمانبردار باش زیرا مرد تا پدر و مادرش زنده اند مانند شیری است که آسوده در بیشه غنوده و از هیچ کس بیم ندارد

۱۱ ) به رئیس و سردار خود گستاخ مباش و در خدمت استوار بایست, آچه بر خود نیک ندانی به دیگران نیز نیک نشمار با دوستان به یگانگی برخورد کن

۱۲ ) اگر تو را فرزندی است به مدرسه بفرست و به تحصیل علم بگمار زیرا علم ودانش چشم روشن است

۱۳ ) عصبانی مباش زیرا مرد عصبانی مانند آتش است که در بیشه برافروزد و تر و خشک را با هم بسوزاند

۱۴ ) دشمن کهنه را دوست نو مساز زیرا دشمن کهنه مانند مار سیاه است که بعد از صد سال انتقام را فراموش نکند

۱۵ ) مغرور و خودپسند مباش زیرا انسان مغرور چون مشک پر باد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نماند

۱۶ ) آنچه را که گذشته است فراموش کن و به آنچه که نرسیده رنج و اندوه مبر

۱۷ ) در مجالس در صدر منشین تا تو را از آنجا بلند نکنند و به جای پایین تری بنشانند

۱۸ ) سخن بموقع بگو زیرا بساتکلم بهتر از خاموشی و بسا خاموشی بهتر از تکلم است

۱۹ ) ای پسر من تو را می گویم بهترین چیزها برای سخاوت تعلیم و تربیت مردم است

۲۰ ) از هر خوراک مخور و زود به زود به مجلس عیش بزرگان مرو که پسندیده نیست

۲۱ ) ای پسر من تو را می گویم بهترین چیزها برای سخاوت تعلیم و تربیت مردم است

۲۲ ) همیشه و همه جا به خدا توکل کن و دوستی با کسی کن که بیشتر به تو سود رساند

۲۳ ) زن و فرزند خود را از تحصیل علم باز مدار تا غم و اندوه به تو نرسد و پشیمان نشوی

۲۴ ) اگر در پی مال و مکنتی اول آب و زمین بخر زیرا اگر ثمر ندهد اصل آن باقی است

۲۵ ) حضور دانشمندان را گرامی دار و از ایشان سئوال کن و جواب بشنو

۲۶ ) با مردی که پدر و مادر از او ناخشنودند همکار مباش تا گناهکار نباشی

۲۷ ) از هر کس که با تو کینه ورزد و خشم گیرد کناره جوی

۲۸ ) با مرد پاک نظر, کارآگاه, هوشیار و نیکخو مشورت کن

۲۹ ) در جنگ اگر مسئولیتی به عهده تست بسیار مواظب باش

۳۰ ) به فرمان یزدان و امشاسپندان گوش کن و رفتار نما

۳۱ ) مرد فقیر و بینوا را تمسخر مکن شاید تو نیز روزی بینوا شوی

۳۲ ) مرد پارسا در آسایش ماند و بدکار همیشه گرفتار اندوه است

۳۳ ) اگر چه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار نزن تا تو را نگزد

۳۴ ) اگر چه شناوری به خوبی دانی ولی زیاد در آب مرو تا غرق نشوی

۳۵ ) با هیچ کس و به هیچ آیین پیمان شکنی نکن که آسیب به تو نرسد

۳۶ ) فرومایه را اعتنا مکن و شخص محترم را در پایه اش پاداش رسان

۳۷ ) مردم دارای همان خویی هستند که از زمان شیر خوارگی خود کسب نموده اند

۳۸ ) سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام برسانی

۳۹ ) دوست کهنه را گرامی دار و در دوستی او استوار بایست

۴۰ ) یزدان را ستایش کن و دل را شاد ساز تا یزدان نیکی تو را بیافزاید

۴۱ ) حکمرانان را نفرین مکن زیرا آنان پاسباتات مردم هستند

۴۲ ) هیچ فرازی بدون نشیب و هیچ نشیبی بدون فراز نیست

۴۳ ) مال کسی را تاراج مکن و به مال خود میامیز

۴۴ ) برای نام خود از کسب و کار احتراز مکن

۴۵ ) هر چه شنوی به عجله و بیهوده مگوی

۴۶ ) هر کس که برای دیگران چاه کند در آن افتد

۴۷ ) تا حدی که می توانی از مال خود داد و دهش نما

۴۸ ) کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

۴۹ ) پیشوای نیک را گرامی دار و سخنش بپذیر

۵۰ ) جز از خویشان و دوستان چیزی از کسی وام مگیر

۵۱ ) نه به راست نه به دروغ هرگز سوگند مخور

۵۲ ) چو خواهی عروسی کنی اول مال فراهم کن

۵۳ ) از نیک کرداری خود غره مشو و رجز مخوان

۵۴ ) به رئیسها و پادشاهان خیانت مکن

۵۵ ) از مرد بزرگ و نیک سخن بپرس

۵۶ ) با دزدان معامله مکن و آنها را گرفتار نما

۵۷ ) از دوزخ یاد آور و کسان را به انصاف مجازات کن

۵۸ ) از هر کس و هر چیز مطمئن مباش

۵۹ ) فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

۶۰ ) بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

۶۱ ) سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

۶۲ ) با مردم یگانه باش تا محترم و مشهور شوی

۶۳ ) راستگو باش تا استقامت داشته باشی

۶۴ ) متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

۶۵ ) دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

۶۶ ) معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

۶۷ ) دوستدار دین باش تا زندگی به نیکی گذرانی

۶۸ ) مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

۶۹ ) سخی و جوانمرد باش تا پاک و راست گردی

۷۰ ) با مرد قدر نشناس و ناسپاس معاشرت مکن

۷۱ ) روح خود را با خشم وکین آلوده مساز

۷۲ ) در حفظ دین بکوش زیرا سعادت روحانی از آن برسد

۷۳ ) در هر گفتار و کار تواضع و ادب را فراموش مکن

۷۴ ) هرگز ترشرو و بدخو مباش

۷۵ ) در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان نشمارند

۷۶ ) دختر خود را به شوهر هوشیار و دانا ده

۷۷ ) اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

۷۸ ) خود را به بندگی کسی مسپار

۷۹ ) همیشه روح خود را به یاد دار

۸۰ ) قبل از جواب دادن تفکر کن

۸۱ ) هیچ کس را تمسخر مکن

۸۲ ) با مرد بدکار هم راز مشو

۸۳ ) با مرد خشمگین همراه مشو

۸۴ ) با فرومایه مشورت مکن

۸۵ ) با مست هم خوراک مشو

۸۶ ) مرد بدچشم را به معاونت خود قبول مکن

۸۷ ) مال خود را به مرد حسود نشان نده

۸۸ ) از پادشاهان فرمان ناحق مخواه

۸۹ ) از مرد سخن چین و دروغگو سخن مشنو

۹۰ ) در مجازات مردم کینه مورز

۹۱ ) در معبر عام مجادله نکن

۹۲ ) با مرد بسیار متول هم خوراک مشو

۹۳ ) مرد راستگو را برای پیغام بفرست

۹۴ ) برای جاه و مقام مجادله مکن

۹۵ ) از مدد قوی, متمول و کینه ورز دور باش

۹۶ ) با مرد ادیب دشمن مباش

۹۷ ) با مرد نادان راز مگوی

۹۸ ) به هیچ کس دروغ مگو

۹۹ ) از بی شرم مال مگیر

۱۰۰ ) به نزد بدکار چیزی گرو مگذار.

 

- منابع: 

۱- وصیت نامه کوروش بزرگ

۲- کتاب کوروش بزرگ – نوشته‎ی پروفسور مری بوریس ، ترجمه شاپور شهبازی

۳- کتاب قرآن کریم توصیف سوره ی کهف آیات ۸۳ تا ۹۰ (جهت اثبات پیامبر بودن کوروش)


برچسب ها : دفعات بازدید : 57
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 تیر 1392 و در ساعت : 23:54 - نویسنده : تنهاترین

وبلاگم یکساله شد


وبلاگم یکساله شد
تاریخ تاسیس 17بهمن 90

به عنوان هدیه نظر خودتون و در مورد وبلاگم
بنویسید

برچسب ها : دفعات بازدید : 65
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 بهمن 1391 و در ساعت : 00:18 - نویسنده : تنهاترین

به افتخار تمام عاشقا


باران ببار و تمام خاطره هارو بشور
تمام دوست دارم ها

تمام عاشقانه ها
ببار که من هم شرم نکنم،من هم ببارم

         به افتخار تمام عاشقا


برچسب ها : دفعات بازدید : 73
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 آذر 1391 و در ساعت : 23:39 - نویسنده : تنهاترین

بگوئید بر گورم بنویسند

بگوئید بر گورم بنویسند : 
زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت 
مهربان بود ولی مهر نورزید 
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد 
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت 
در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد 
و خلاصه بنویسید: 
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت 
نه زندگی را برای زنده بودن
تنهاترین (ف.خ)


برچسب ها : دفعات بازدید : 47
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 آذر 1391 و در ساعت : 22:31 - نویسنده : تنهاترین

این و تو یه جایی دیدم حرف دل وب نویساست خواهشا نظر بدید

http://www.samenblog.com/uploads/p/patoghjavanan/97966.jpg


برچسب ها : دفعات بازدید : 44
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ شنبه 18 آذر 1391 و در ساعت : 20:56 - نویسنده : تنهاترین

صیغه ۶ ماهه -طنز

ایران با «۱+۵» به توافق هسته ای شش ماهه رسید. مردم می پرسند چرا شش ماهه؟

از ما می پرسند این توافق شش ماهه دیگر چه صیغه ای است. خب صیغه شش ماهه است دیگر. خیلی ساده است. شما بخواهی ازدواج هم بکنی و از خانواده غریبه زن بگیری، نامزد می کنی شش ماه، ببینی مزه می دهد یا نه. اگر مزه داد، محکمش می کنی و می زنید تو کار ازدواج.

دیالوگ در منزل

ایران: عزیزم، «۱+۵» قشنگم، ما مگر توافق هسته ای نکردیم؟

«۱+۵»: چرا هانی.

ایران: پس چرا توی این شش ماه هرچی خریدی آوردی توی خانه هسته نداشت؟ زیتون بی هسته. آلبالو بی هسته. خرما بی هسته. هندوانه بی هسته. بادمجان بی هسته. زردآلو بی هسته.

«۱+۵»: عزیزم، هانی، خب بد است که خواستم تو خسته نشوی؟ هسته اش را دادم یکی دیگر دربیاورد.

ایران: نه. ما توافق هسته ای کردیم. من هسته می خواهم.

 

دیالوگ عاشقانه

- با من مناسبات برقرار می کنی عشقم؟

- فقط توافق هسته ای، شش ماه، با غنی سازی پنج درصد.

- برو بابا. اینقدر ناز کنی می روم از ونزوئلا زن می گیرم ها.

 

دیالوگ کاملا خصوصی ایران و «۱+۵»

- چطوری می خواهی رابطه مان را به هم بزنی؟ ما شش ماه با هم رابطه داشتیم.

- من فقط عاشق اینم، حرف قلبتو بدونم/ الکی بگم جداشیم، تو بگی که نمی تونم.

- چرا هی می گویی از من بدت می آید و نمی خواهی با من رابطه داشته باشی؟ چرا با من راحت نمی آمدی سر میز مذاکره؟

- من فقط عاشق اینم، بگی از همه بیزاری / دو سه روز پیدام نشه، باز ببینم چه حالی داری.

- با این کارهات داری من رو جان به لب می کنی.

- من فقط عاشق اینم، عمری از خدا بگیرم / اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم.

- خب چرا اینقدر مذاکره را طول دادی؟ خسته شدم.

- من فقط عاشق اینم، روزایی که با تو تنهام / کارو بار زندگیم رو بذارم برای فردا.

- از حرف های نتانیاهو ناراحت بشوی، چیکار می کنی عزیزم؟

- من فقط عاشق اینم، وقتی از همه کلافم / بشینم یه گوشه دنج، موهای تورو ببافم.


برچسب ها : دفعات بازدید : 84
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 دی 1392 و در ساعت : 17:52 - نویسنده : تنهاترین

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)

ترول های جدید و خنده دار

ترول های جدید و خنده دار (15)


برچسب ها : دفعات بازدید : 63
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 آذر 1392 و در ساعت : 17:10 - نویسنده : تنهاترین

فک و فامیله ما داریم

داشتم تلویزیون می دیدم یهو داداشم داد زد کمک کمک …

پریدم تو آشپزخونه دیدم از ماکروویو آتیش میزنه بیرون

نگو این شاهکاره خلقت داشته تو ماکروویو جورابشو خشک میکرده؟

فک و فامیله داریم؟

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

مادر بزرگ مادرم 120 سالشه

دیدمش لبــاس ورزشی پوشیده داره نرمــش می کنه بهش می گم

ننجون شما هم ورزش می کنی؟

گفت : چرا که نه….

گفتم فیس بوک هم میرید؟

گفــت پ ن پ از فیس بوک بر می گردم

فکـــر کردی دوست دخــــتری که الان تـــو فیس بوک داری کیه ؟

2 دستی زدم تو سر خودم

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

مامانم اومده میگه سرویس بهداشتی رو الان جرم گیری کردم و برقش انداختم

ببینم یه نفر رفته دسشویی قلم پاشو می شکنم

فک و فامیله داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

نوه عموم ۱سالشه دو هفته پیش برای اولین بار ۸قدم متوالی بدون اینکه بخوره زمین راه رفته

مامان و باباش احساساتی شدن از خوشحالی چنان جیغ و دادی زدن که طفلکی شوکه شده دیگه سینه خیز هم نمیره

اونوقت من به مامانم میگم من راه رفتم تو چیکار کردی؟

میگه هیچی اولین کاری که کردم در کابینتارو با کش بستم!

تفاوت فک و فامیلارو می بینید؟

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

ﺑﺎﺑﺎﻡ زنگ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺯﺩه ﻣﻴگم ﺑﻠﻪ؟

میگه بیا ﺩم ﺩﺭ!

ﺭﻓﺘﻢ ﺩم ﺩﺭ میگه ﺑﺮﻭ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ سوییچ ﻣﺎشینو وردار ﺑﻴﺎﺭ!

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

بعد عمری یه خبرنگار اونم خانوم داشت باهام مصاحبه میکرد تو محلمون

منم بادی به غبغب انداخته بودم و خیلی شیک داشتم جوابشو میدادم

یهو یکی از اون طرف خیابون داد زد با این مصاحبه نکنید بابا این اسگله !

نیگا کردم دیدم داداشمه !

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

دیشب داداشم تو خواب هذیان می گفت و جیغ می کشید …

رفتم اتاق می بینم بابام بالا سرشه !

میگم خوب بیدارش کن !

میگه بذار کابوسشو ببینه

اینهمه پول دی وی دی میده فیلم ترسناک می گیره

بزار سه بعدیشم ببینه

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

با داداشم رفتیم بوتیک اون جنسی که می خواستم نبود

به فروشنده میگم ببخشید ما یه دور بزنیم برمیگردیم

دادشم برگشته به فروشنده میگه :

دروغ میگه از صب به ده نفر دیگه هم همینو گفته شما منتظر ما نباشین

این فک و فامیل ما داریم

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

به بچه پسرخالم میگم اسم بابات چیه؟ میگه : گاو!

میگم: عیبه، مگه آدم به باباش میگه گاو؟

میگه خودش همیشه بهم میگه گوساله پس حتما خودش گاوه دیگه!

فک و فامیل منطقی داریم ما؟

قدرت استدلالش منو کشته!

♦.♦.♦.♦.♦.♦فک و فامیله ما داریم♦.♦.♦.♦.♦.♦

جلو تلویزیون نشسته بودم داشتم تلویزیون میدیدم

گوشیمم دستم بود داشتم با صدای بلند “انگری بیرد” بازی میکردم

یهو مامانم برگشت بی مقدمه گفت:

نگاه کن توروخدا 25 سال بچه بزرگ کردیم که یا تو اتاقش بشینه

مانیتورو نگاه کنه لبخند بزنه واسه خودش یا گوشیشو دستش بگیره با گوشیش کفتر بازی کنه!


برچسب ها : دفعات بازدید : 52
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 آذر 1392 و در ساعت : 17:09 - نویسنده : تنهاترین

اعترافهای تکان دهنده طنز

چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باقچه و سیگار خاموش موند تو دستم

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم یه با زنگ زدم 700 اپراتور ایرانسل کلی پشت خط منتظر موندم تا بعد یه ربع یه پسره جواب داد منم حواسم دیگه به گوشی نبود هل شدم گفتم: سلام منزل آقای ایرانسل؟

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

وقتی بچه بودم رفتم به اطلاعات مجتمع خریده الکی اسم خودمو گفتم پیج کنه بعد با صدای دلنشینش اسمم تو مجتع پخش شد از خوشحالی قند تو دلم آب شده بود انگار بهم تی تاب داده بودن

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم بچه که بودم می خواستم برم دستشویی تی وی رو خاموش میکردم تا کارتون تموم نشه وبعد میومدم گریه میکردم به مادرم میگفتم کاره تو بود روشن کردی کارتون تموم شد

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم کوچیک که بودم تو سالن خونمون وقتی کسی نبود عینهو دیوونه ها شروع می کردم به رقصیدن... بعد یهویی یادم میو مد که خدا داره نگاه می کنه! خجالت می کشیدم می رفتم یه گوشه می نشستم!

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

یک روز واساده بودم منتظر تاکسی هی می گفتم میدون ونک!! بعد 2و3 بار دیدم بهم بد نگاه می کنن!! دو رو برم رو که نگاه کردم و یکم به چیزی که گفتم دقت کردم فهمیدم واسادم میدون ونک می گم ونک

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم وقتی بچه بودم کارتون فوتبالیستها رو نشون میداد،منم که بدون استثنا عاشق تک تک پسرای تو کارتون بودم، میرفتم لباسمو عوض میکردم ،یه لباس خشگلو شیک میپوشیدم، که وقتی تو تو دوربین نگاه میکنن،منو ببینن عاشقم بشن

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم بچه که بودم یه روز تومدرسه یکی از دوستام (خدا بگم چیکارش کنه)،بهم گفت هرکی توخونشون پاسور(ورق) داشته باشه و پاسوربازی کنن،باباشو میگیرن اعدام میکنن! ماهم که ازترس مرده بودیم تا رسیدیم خونه پاسورامونو سربه نیس کردیم و به خیالمون جون بابامونو نجات دادیم. تازه بعداز اونم تایه مدت توکوچه خیابون،خونه فامیلا،دوست،آشنا خلاصه هرجا پاسور میدیدیم سربه نیس میکردیم و جون آدمارو نجات میدادیم...

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم یه بار اتو کشیدن موهام یکساعت طول کشید چون موهام بلند بودن ، بعد از کلی کیف کردن واحساس رضایت، نگاه کردم دیدم اتو موم خاموشه

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم سوم دبیرستان بودم امتحان شیمی داشتم نخونده بودم بعد از امتحان تو شلوغی برگمو گذاشتم تو کیفم هفته ی بعد دبیرمون کلی معذرت خواست گفت برگه ی شمارو گم کردم پیدا میکنم میارم

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم اعتیادم به خوردن سرلاک از بچگیم تا 3سال پیش یعنی 26 سالگیم ادامه داشت . وقتی از سر کاربا کت و شلوار و ریش پرفسوری می رفتم داروخانه برای خرید سرلاک و یارو می پرسید کوچولوتون چند وقتشه احساس حماقت خاصی بهم دست می داد

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

کلاس اول دبستان بودم سر درس "ص" وقتی داشتم مشقاشو مینوشتم به ذهنم رسید ما تو زبان عامیانه میگیمبارون اما کتابیش میشه باران پس صابون هم لابد صابانِ اصلش!!! از این نبوغ خودم خرکیف شدم همه مشقامو نوشتم صابان!!! فرداش معلممون به شدت نبوغمو برد زیر سوال

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم واسه مصاحبه ی دانشگاه رفته بودم ، یارو گفت اصول دین رو بگو منم شرو کردم به خوندن : اصول دین پنج بود دانستنش گنج بود ...

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف میکنم یه بار با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم بریم دم در کلاس یکی از بچه ها اذیتش کنیم،واسه همین یه لقمه جور کردیم رفتیم در کلاسشون،(حالا تصور کنید تو کلاس پر دختر) رفتیم در زدیم گفتیم ببخشید استاد ،آقای فلانی تو این کلاسن؟؟؟استاده گفت بله ایشون ته کلاس هستند، ما هم گفتیم شرمنده مامانشون اومده بود دم دانشگاه گفت این لقمرو بدیم بهش ،غذا نخورده،یعنی میتونم بگم کلاس ترکید

اعترافهای تکان دهنده طنز -سری هفتم

اعترافات خنده دار

اعتراف می کنم سال اول دانشگاه شدیدا به یکی از دخترها علاقه مند شده بودم و روم نمیشد بهش بگم ،همیشه آرزو می کردم بهش ماشین بزنه دم دانشگاه و من ببرمش بیمارستان و نجاتش بدم بلکه عاشقم شه!!


برچسب ها : دفعات بازدید : 48
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 آذر 1392 و در ساعت : 17:05 - نویسنده : تنهاترین

خنده تلخ سرنوشت

خنده تلخ سرنوشت

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . 
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟

نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....

نمی دونم ...

هیچی یادم نیست...

تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...

صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .


برچسب ها : دفعات بازدید : 46
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 تیر 1392 و در ساعت : 15:12 - نویسنده : تنهاترین

داستان کوتاه (درس زندگی)


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …


برچسب ها : دفعات بازدید : 47
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 تیر 1392 و در ساعت : 15:07 - نویسنده : تنهاترین

زن

29

خدایا پس چرا من زن ندارم؟

زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟

دوتا زن دارد این همسایه ما

همان یک دانه را هم من ندارم

آزانس ملکی امشب گفت به من:

مجرد, بهر تو مسکن ندارم

چه خاکی بر سرم باید بریزم؟

من بیچاره آخر زن ندارم

خداوندا تو ستارالعیوبی

وبر این نکته سوءظن ندارم

شدم خسته دگر از حرف مردم

تو میدانی دل از آهن ندارم

تجرد ظاهرا”عیب بزرگی است

من عیب دیگری اصلا”ندارم

خودم میدانم این”اصلا” غلط بود

در اینجا قافیه لیکن ندارم

تو عیبم را بپوش و هدیه ای ده

خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟

اگر او را فرستی دیگر از تو

گلایه قد یک ارزن ندارم

زیبا بود نه !!!


برچسب ها : دفعات بازدید : 44
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 تیر 1392 و در ساعت : 17:07 - نویسنده : تنهاترین

نامه یک متهم

شاکی پرونده سلام ، درسته من متهمم

حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم

چه ذوقی کردم ، شنیدم گفتی شکایت می کنی

اما دلم گرفت که گفتی ، منو اذیت می کنی

من تو رو اذیت می کنم ؟، منی که می میرم برات

منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات

تو حکم من نوشته بود ، طبق مواد یک و بیست

تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست

معلومه عاقلانه نیست ، عاشق که عاقل نمی شه

ولی با این جواب من که حکمی باطل نمی شه

شاکی محترم ، گلم ، بگو که زندونیم کنن

بگو پیش پای چشات ، یک شبه قربونیم کنن

بگو به افتخار تو ، بیان منو دار بزنن

علت دیوونگیمو ، تو کوچه ها جار بزنن

بگو که از رو قصمون کلی لالایی بسازن

عکسای زیبا رو ولی اینجا و اونجا ، نندازن

آخه حسودی می کنن، بفهمن این راز و همه

فردا تقلب کنن از جنون این متهمه

دوس ندارم زیبای من از هر کسی شاکی باشه

متهم اون نباید تو کره ی خاکی باشه

شاکی من ، قانون می گه : به هر کی رو کنه جنون

چون قانونو نمی شناسه ، دیگه نه تنبیه و نه اون

متهمت ، اما می خواس ، شامل این بندا نشه

به خاطر همین داره ، بارای عقلو می کشه

نشسته تنها ، این گوشه ، بدون حامی و وکیل

کلی خوشش اومده از عشق تو وجرم و دلیل

خوب می دونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو

می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو

درسته که عاشقتم ، اما مگه من دیوونم

خنده رو از تو بگیرم ، که بی چشات نمی تونم

خلاصه که شاکی ماه ، صاحب پرونده ی من

خاطره ی گذشته هام ، مالک اینده ی من

متهمت قصدی نداشت ، عاشقیشو به دل نگیر

فقط اونو قبول بکن ، به چشم مجرمی اسیر

اینجا وکیلی نمی یاد که بگه من جنون دارم

چون اگه آزادم کنن ، باز سرتو درد می یارم

شاکی نازنین من ، مزاحمت شدم ، ببخش

مثل تمام لحظه ها ، بتاب و آروم بدرخش

متهمت قول می ده که دیگه به تو نامه نده

درسته دیوونس ولی موندن رو قول بده

فک نکنی نامه ی من شده مثل دفاعیه

شاکی گل ، نشون ندی این مدرک و به قاضیه

نشون بدی اونم می گه به خاطر درد جنون

متهمت گناه داره ، بگذر از اتهام اون

ولی تو این کار و نکن ، می خوام اسیری بکشم

تابلوی چشمای تو رو ناز و کویری بکشم

فدای چشمات که تو نور ، هزار و صد رنگ می شه

زرد پاییزی می پوشی ، چشات چه خوش رنگ می شه

راحت شدی از دست من با شعر و عشق و التماس

نمی گم اما ، نمی یام ، بیرون از این رخت و لباس

به شاکی مثل گلم ، از منی که متهمم

زیبا جون اشکال نداره ، امضا کنم که مریمم ؟

مریم دیوونه ی تو ، یازده آبان و یه روز

جرم من افتخارمه ، به قاضیم می گم هنوز

یادت باشه لحظه ی صدور حکم ، تو محکمه

دلت نسوزه ، نگذری از تقصیر متهمه

شاکی هیچ کس نشو ، فقط اینو ازت می خوام

فدای شکی گل و جرم جنون و اتهام

الهی دروازه ی بخت ، به روت همیشه وا بشه

دست به خکستر بزنی ، الهی که طلا بشه

متهم هر چی ردیف ، ردیف پنج و دو و سه

نمی ذارم تو عاشقی ، کسی به گردم برسه


برچسب ها : دفعات بازدید : 52
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 تیر 1392 و در ساعت : 17:04 - نویسنده : تنهاترین

داستان کوتاه حسرت برای من می ماند و بس



هیچ وقت اون روز تلخ یادم نمیره انگار همین دیروز بود

بهم زنگ زد گفت شیرین میای بریم کوه ؟

گفتم :آخه مهتاب الان چه وقت کوه رفتنه واستا فردا صبح با بچه ها هماهنگ می کنم دوتایی که نمی شه رفت چند نفری باشیم لذتش بیشتره

مهتاب فقط سکوت کرد و چیزی نگفت

گفتم : چرا حرف نمی زنی فردا بریم ؟

مهتاب: باشه حرفی ندارم

شیرین : چیه مهتاب چرا صدات اینقدر گرفتست؟

مهتاب: هیچی فردا می بینمت خدانگهدار

صدای مهتاب پر از درد رنج بود نمی دانستم برای این دختر شاد چه اتفاقی افتاده بود

زنگ زدم به همه دوستان نزدیک من و مهتاب و ازشون خواستم فردا باما بیان نمی دونم چه جوری شده بود که همه دعوتمو قبول کردند

اون روز شوم آمد من رفتم دنبال مهتاب تا سر قراری که با دوستای دیگه گذاشته بودم بریم

شیرین:سلام مهتابم

مهتاب: سلام شیرین جان ممنون که به خواستم گوش کردی

شیرین : دختر چیه چی شده چرا اینقدر داغونی ؟

مهتاب: نه حالم خیلی هم خوبه از این بهتر هم نمیشه

شیرین :نه تو یه چیزت هست بگو چی شده؟

مهتاب: شیرین جان باور کن حالم خوبه

می دانستم یک چیزی شده داره دروغ میگه که حالش خوبه به خاطر همین زیاد اصرار نکردم بگه تو دلم گفتم شاید با کوه رفتنمون حالش خوب بشه بهم بگه چی شده

شیرین: راه بیافت دختر همه منتظرمونن

سر قرار که رسیدیم دوستان اومده بودن همه فهمیده بودن انگار یه غم بزرگی تو چشای مهتاب موج میزنه ولی به روش نیاوردن از من یواشکی می پرسیدن مهتاب چرا اینجوری شده ؟ و منم هیچ توضیحی نداشتم براشون بدم

مهتاب: خوب نمی خواهید بیاین یا من تنها این کوه رو بالا برم

شیرین : داریم میایم چقدر عجله می کنی کوه که تموم نمیشه

احساس کردم زیر لب یه چیزی زمزمه کرد ولی متوجه نشدم چی گفت

به هر پرتگاهی که می رسیدم ازم می پرسید: اینجا چطوره آدم ازش بپره پایین

و منم با شوخی می گفتم نه جاهای با صفا ترم هست بزا برسیم خودم بهت می گم و اوهم فقط سکوت می کرد و به دره زیر پاش خیره می شد

اون بالای بالا که رسیدم دیگه خیلی خسته شدیم واستادیم تا یه خورده استراحت کنیم یهو چشم به پرتگاه روبه روم افتاد که گلهای شقایق دره شو پر کرده بود

به شوخی برگشتم به مهتاب گفتم :

مهتاب اینجا آدم بیاد بپره ببین چقدر قشنگه انگار یه تیکه از بهشته

مهتاب که تا اون موقعه نخندیده بود یه خنده از ته دلش سر داد اومد بوسم کرد گفت تو بهترین دوستم هستی آره اینجا بهترینه

از رفتارش همه مون خشکمون زده بود

مهتاب هم چنان خندان یهو از دره پرید پایین تا اومدیم به خودمون بجنبیم

مهتاب بین یک عالمه گل شقایق غرق در خون شده بود

هیچ وقت آن روز تلخ یادم نخواهد رفت

حالا از کوه از گل شقایق متنفرم


برچسب ها : دفعات بازدید : 50
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 تیر 1392 و در ساعت : 22:52 - نویسنده : تنهاترین

دانلود موزیک جدید و زیبای یه دختر شادمهر و ابی

آهنگ جدید و فوق العاده شنیدنی یه دختر با صدای ابی و شادمهر عقیلی

ورژن کامل با کیفیت ارجینال

شادمهر عقیلی ابی یه دختر


برچسب ها : دفعات بازدید : 66
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 خرداد 1392 و در ساعت : 21:07 - نویسنده : تنهاترین

داستان عاشقانه دختر بی وفا.


یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه٬ خیلی ازش خوشش میاد... هر کاری میکنه که دل پسره رو به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه... چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن...
از داستانها شنیده بود که دخترا بی وفان... خلاصه میگذره ۳٬۴ روز... تا اینکه پسره دل میده به دختره... با هم دوست میشن و این دوستی میکشه به ۱سال ۲سال ۴ و ۵... همینجوری با هم بزرگ میشن... خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه چقدر دوسم داری؟!. دختره با مکث زیاد میگه: فکر نکنم اندازه ای داشته باشه... پسره میگه: مگه میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟!. میگه نه٬ نه اینکه دوستت ندارم٬ دوست داشتنم اندازه نداره... دختره از پسره میپرسه تو چی؟ تو چقدر دوسم داری؟ پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه:خیلی دوستت دارم٬ بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی... روزها میگذره شبها میگذره تا اینکه پسره یه فکری به ذهنش میرسه٬ میگه میخوام این فکر رو عملی کنم... میخواست عشق خودش رو امتحان کنه... تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه: من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم٬ راستی اگه مردم چکار میکنی؟؟؟... دختره یه کم اشک تو چشاش جمع میشه و میگه: این چه حرفیه میزنی٬ دوست ندارم بشنوم... تو اگه مردی منم میمیرم٬فکر میکنی خیلی ساده اس تنهایی و بدون تو موندن؟!... خلاصه حرف رو عوض میکنه و میگه: تو چی؟من اگه مردم تو چکار میکنی؟ پسره بهش میگه امتحانش مجانیه٬ اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم... خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده... به فکرش میرسه الکی خودش رو به کشتن بد تا ببینه دختره چکار میکنه... یه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه٬ میبینه دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره... میبینه اهمیتی بهش نداده... دختره با کس دیگه ای رفته... پسره خیلی غمگین شده بود٬ دنیاش خیلی بی رنگ شده بود... تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره... دختره رو دفن میکنن اما هیچکی سر مزارش نیست... پسره با یه دست گل یاس سفید میره سر مزارش... بهش میگه اون لحظه یادته که ازم این سوال رو کردی که اگه بمیری چکار میکنم٬ این کار رو میکنم٬ تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز میکنم و منم کنارت میمیرم


برچسب ها : دفعات بازدید : 70
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 خرداد 1392 و در ساعت : 20:44 - نویسنده : تنهاترین
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by khandeh-bazar.samenblog.com | designed by www.samenblog.com