همبازی میزاری ببوسمت داستان عشقی کودکانه
>>> تاریخ انشتار پست :یکشنبه 20 فروردین 1391
چهار پنج سالم که بود همسایمون که یه زن و شوهر جوون بودن،
بچه دار شدن. بچشون یه دختر تپل مپل و ناز بود، آدم وقتی می
دیدش قند تو دلش آب می شد. اسمش رو گذاشتن رؤیا.
از دو سه سالگی رؤیا کوچولو من و اون باهم همبازی بودیم. همیشه
یا من با مامانم می رفتیم خونشون یا رؤیا و مامانش میومدن خونه ما
و من و رؤیا باهم بازی می کردیم.
پچندسالی به این منوال گذشت تا اینکه وقتی دوازده سالم بود بابام
واسم کامپیوتر گرفت؛ خوب یادمه اولین کسی که خبردار شد من
کامپیوتردار شدم و تنها کسی که به جزخودم اجازه می دادم پشت
کامپیوترم بشینه رؤیا بود، اون موقع هشت سالش بود و واقعا
خوشگل و خواستنی بود. اون زمان نمی دونستم دوست داشتن یه
دختر زشته، فقط می دونستم که رؤیا بهترین دوستمه و منم خیلی
دوسش دارم، یادم میاد یه روز پشت کاپیوتر نشسته بود و داشت
بازی می کرد، منم کنارش نشسته بودم و داشتم نگاش می کردم،
صورتش از نیمرخ خیلی قشنگ بود، لوپهای سرخش بدجوری
خودنمایی می کرد، با اینکه می دونستم شاید ناراحت بشه اما دل رو
زدم به دریا و گفتم«رؤیا!»؛ درحالی که چشمش به صفحه بود
گفت«ها...»؛ با تته پته گفتم«می ذاری ببوسمت؟»؛ رؤیا یهو انگار
برق بگیرش بهم خیره شد؛ حس می کردم تمام صورتم از خجالت
سرخ شده؛ دیدم رؤیا یه خنده ریزی کرد و صورتش رو بهم نزدیک
کرد؛ داشتم از شدت استرس پس میفتادم، آروم صورتم رو به
صورتش نزدیک کردم و شاید دو یا سه ثانیه لبام رو روی گونش
گذاشتم و بوسیدمش. رؤیا دوباره بهم لبخند زد و دوباره مشغول بازی
کردنش شد.
نظرات در رابطه با این پست


عالييييييييييييييييييييييي بود
يادته زير گنبد كبود دوتا رفيق بودن و كلي حسود*تقصير همون حسودا بود كه حالا شده يكي بود يكي نبود
عالی بود
راست میگه قشنگ بود



